قطعه‌هاي زيباي وبلاگ‌ها
<<< Persian Weblogs List

همه مي‌خواهند تو را منحرف كنند، مواظب باش! بگوز به همه‌شان و از آن‌ها عبور كن!« سيب زميني»

[Powered by Blogger]

Friday, May 24, 2002

........................................................................................

Monday, May 13, 2002

از وبلاگ لامپ http://lamp.blogspot.com

■ آخرين سخن: کش�يات روز ۱۱ به در
۱) ايراني قيا�ه اش داد مي زنه حتي اگه تو ماداگاسکار باشه.
۲) همه ايرانيها احمق هستن و �قط من و چند ن�ر ديگه آدم هستيم. اين مساله براي تک تک ايرانيها صادقه.
۳) اگه يه عده ايراني توي يه پارک باشن، اولين ات�اقي که مي ا�ته اينه که توالت پارک پر از کثا�ت مي شه، چه اين پارک مزبور پارک ملت باشه چه پارک امت. از بس که ما ايرانيها مي خوايم پوز طر� مقابل رو زمين بزنيم، حتي تو «گلاب به روتون» کردن هم لج مي کنيم.
۴) پسرهاي نوجوون ايراني حتما بايد يه ن�ر رو روزانه کتک بزنن، حتي اگه مراسم ۱۱ به در باشه. دخترهاي نوجوون ايراني بايد خيلي شيک باشن چون ممکنه تو همون پارک يه خواستگار براشون پيدا بشه.
۵) آش رشته مي چسبه.
۶) بر عکس اون چيزي که خيليهامون �کر مي کنيم، ايرانيهاي مقيم آمريکا نه تنها از نخبه هاي ايران نيستن، عده زياديشون آشغالترين آدمهاي ايران هستن که بعضا از ايران اخراج شدن و راهشون رو گر�تن اومدن آمريکا. اگه اين وبلاگ رو می خونين احتمالا از اون دسته نيستين!
۷) برعکس اون چيزي که �کر مي کنيم، تو آمريکا هر کي پول داشته باشه خيلي شهروند خوبي حساب مي شه و اوني که سواد داره شهروند معموليه که دولت داره تحملش مي کنه.
۸) آش رشته خيلي مي چسبه.
۹) خاله زنک بازي مثل گلبولهاي قرمز تو خون ما در حال گردشه، حتي اگه ر�ته باشيم آمريکا و حتي اگه هيچ ايراني دور و برمون نباشه.
۱۰) يه مشت آدم بيکار تو تلويزيونهاي لوس آنجلسي نشستن و يه مشت آدم بيکارتر از ايران بهشون زنگ مي زنن و در باره «�روش دخترهاي باکره ايراني به کشورهاي عربي» ناله سرايی مي کنن و اون آدمهاي بيکار جلوي دوربين هم «واي واي و آخ آخ» مي کنن و دعا مي کنن که هر چه زودتر نظام �علي ايران عوض بشه که دخترهای بيچارمون صادر نشن.
استسئال مستحب: بار الگادا! ال هاو م�ني الدانکي الهَو ي�و الک�ري�يت�د الا�ين د�يث الو�ورلد؟ جَل الخَال�ق...
۱۱) آش رشته تو سرما خيلي مي چسبه.
۱۲) هيچ اجتماع ايرانيها با نظم نيست حتي اگه تو آمريکا باشه.
۱۳) اگه ظر�يت يه جايي n تا باشه، اگه قراره با آمريکاييها پر بشه n تا بليط مي �روشن. اگه قرار به گوس�ند پر بشه n 130% بليط مي �روشن. اگه قراره با ايرانيها پر بشه 310% n بليط مي �روشن.
۱۴) اسمتون رو مي نويسن روي کاغذ و مي گذارن روي ميزي که رزرو کردين. ميز شما ات�اقا ميز وسط هم بوده. مي رين تو مي بينين که يه «ايراني» نشسته سر جاتون و از کاغذ هم خبري نيست. بهش مي گين که احتمالا اشتباهي پيش اومده بهتون مي گه «اي آقا! چرا سخت مي گيري. اين همه ميز اينجاست. تو هم برو بشين پشت اون ميز و کاغذش رو وردار بنداز دور»
۱۵) آش رشته تو سرما توي پارک خيلي مي چسبه.
۱۶) احتمال اينکه از يه آمريکايي �حش بشنوين نيم درصده، اونهم حتما طر� مال داهات جنوب آمريکاست و شديدا نژاد پرسته. احتمال اينکه از يه ايراني �حش بشنوين ۵۰ درصده. هيچ �رقي نمي کنه طر� تو ايران باشه يا تو آمريکا.
۱۷) عادت خوب «دير کردن و کلاس گذاشتن» ايرانيها هيچ وقت ترک نمي شه. اگه خانم «�روزان �وشن» قرار باشه ساعت ۸ شب کنسرت رو شروع کنن، مطمئن باشين که کور خوندين و ايشون تازه اون ساعت دارن تو هتلشون دوش مي گيرن.
۱۸) ايرانيها وقتي يه آدم مي بينن، هول مي کنن نمي دونن چطوري منطقه نامربوطش رو «گلاب به روتون» بليسن که اون آدمه بهشون توجه کنه.
۱۹) آش رشته تو سرما توي پارک زير بارون خيلي مي چسبه.
۲۰) بعضي از مرداي ايراني تا سن ۴۰ - ۵۰ سالگي منطقه خطرناکشون رو تو هر دهکوره اي مي کنن و بعدش به دنبال يه دختر باکره ۲۰ ساله مي آن تو ايران و دختر بدبخت هم که �کر مي کنه تمام زندگي گرين کارت لعنتيه با اون آقا خوبه ازدواج مي کنه که بالاخره به آرزوش يعني اومدن به آمريکا برسه. اگه آقايي هستين که همچين شرايطي دارين ولي منطقه مربوطه خودتون رو کنترل کردين و بعد ر�تين ايران ازدواج کردين، چرا کتک مي زنين؟ خوب مشمول اين شرايط نمي شين!
۲۱) هنوز يه عده اي هستن که منتظرن تو ايران انقلاب بشه برگردن يه مشت ديگه پول بدزدن برگردن آمريکا.
۲۲) آش رشته تو سرما زير بارون توي پارک مونرو تو شارلوت خيلي مي چسبه.
۲۳) گروه بندي و باندبازي حتي تو ۱۳ به در هم خودشو نشون مي ده. شست تا گروه از لج همديگه شست روز مختل� رو براي ۱۳ به در انتخاب کردن.
۲۴) مي توني ايراني باشي ولي سوار يه ماشين گل� اسپورت بشي، سق� ماشين رو باز کني که باد تو کله ات بخوره، صداي ضبط رو بلند کني حتي اگه توي يه ماه بخصوصي باشه، تو ماشين دست بزني و پا بکوبي و خوشحالي کني و از زندگي لذت ببري، و در عين حال يه آدم عوضي که کلش به تنهايي يه قرون نمي ارزه نياد و از زور عقده دروني گلاب به روتون کنه به خوشي تو و شونصد هزار تومن هم بزنه به جيب و بره.
و در نهايت...
۲۵) آش رشته تو سرما زير بارون توي پارک مونرو تو شارلوت تو آمريکا ميون يه سري آدماي هم زبون زير يه آلاچيق کنار يه جايي که بلال دارن کباب مي کنن و با يه بطر آبجو روي ميز و دوست دخترت کنارت، ... با يه قاشق يه بار مصر� ساخت چين خيلي مي چسبه.

10:10 PM



........................................................................................

Friday, May 10, 2002

از وبلاگ آقاي «خودم»

تا سال بعد خدا نگهدار... (19 مارس 2002)

ديروز عصر تهران كلي بارون اومد و آقاي «خودم» كه به بارون نديدگي معرو�ه، از وسط خيابون بين ماشينا راه مير�ت تا مثلا بيشتر بارون بخوره توي سرش شايد آدم شه! (آخه الان �رشته هستش). از ميون ماشينا كه رد ميشد چشمش به همون گرگه ا�تاد كه داستانشو در 13 مارس تعري� كردم. ديدش عين يك گرگ كه از بارون بدش مياد ر�ته زير طاق يك مغازه و داره بارون رو نگاه ميكنه. خلاصه بعد از كلي صحبت با هم، تصميم گر�تند كه اداي آدمهاي باكلاس رو در بيارند و برن كتاب�روشي و كتاب بخرند. عين لولك و بولك (كارتون قديمي) ر�تند كتاب�روشي. اينقدر اونتو بودند تا بالاخره كتاب�روشي ميخواست ببنده و به زور بهشون دو تا د�تر تل�ن مجاني داد تا به اصطلاح گورشون رو گم كنند!

آقاي «خودم» ميگ�ت: وقتي كه بارون نمياد مردم ميرن يك گوشه ولي زماني هم كه بارون مياد باز هم ميرن يك گوشه، يعني هيچ �رقي بين اومدن و نيومدن بارون نيست؟ چرا وقتي كه بارون مياد نميرن تنهايي زير بارون تا �قط خودشون باشن و بارون، تا بتونند تنهايي با هم حر� بزنند؟ چرا دوست دارند حتما يكي اين وسط مثل هويج باشه تا نتونن راحت صحبت كنند؟ چرا وقتي بارون مياد اونا كه متاهل هستند، عصباني ميشن كه چرا تاكسي گير نمياد ولي اونايي كه مجردند دوست دارند با دوستشون (پسر / دختر) توي بارون قدم بزنند؟

يه بستني ساده (8 مه 2002)

هيچ وقت از كا�ي شاپ خوشش نيومده. وقتي كه آدم هاي رنگارنگ رو ميبينه كه به زور دارن به هم لبخند ميزنن، و يه چيزي رو هم تا �ردا صبح هم ميزنن حالش گر�ته ميشه. بعد از مدتها امروز عصر ر�تش توي يه كا�ي شاپ، همينطوري كه داشت تمام �ضا رو Scan ميكرد و به ارتباط ها و احساست الكي مردم نگاه مي كرد، ديد يه دختر آدامس �روش كوچولو اومد تو و ر�ت پشت يه ميز نشست. براي آقاي «خودم» جالب بود! پيش خدمتي كه خيلي ادعاي انسانيتش ميشد به سمت اون دختر بچه يورش برد تا اون رو بندازدش بيرون. دختر بچه با اعتماد به ن�س كامل به پيش خدمت گ�ت پولشو ميدم، چيزي ازت مجاني نميخوام! يه خورده پاشو تكون داد و در حالي كه زير نگاه سنگين بقيه بود شروع به خوندن Menu كرد. بعد به پيش خدمت گ�ت يه بستني ميوه اي چنده؟ پيشخدمت با بي حوصلگي گ�ت 500 تومن. دختر بچه دست كرد توي لباسش و پولهاشو آورد بيرون و شروع به شمردن پولاش كرد. بعد دوباره گ�ت يك بستني ساده چنده؟ پيشخدمت بي حوصله تر از د�عه قبل و با لبخندي كه داشت تحويل يه آدم ديگه ميداد گ�ت: 350 تومن. دختر آدامس �روش گ�ت: يه بستني ساده بده. پيش خدمت يه بستني براش آورد كه �كر نميكنم زياد هم ساده بود! (احتمالا مخلوطي از ته مونده بيقه بستني ها) دخترك بستني رو خورد و 350 تومن به صندوق داد و ر�ت. وقتي كه پيش خدمت براي بردن ظر� بستني اومد، ديد دخترك كنار ظر� بستنيش سه تا پنجاه تومني مچاله شده گذاشته. براي انعام پيشخدمت!

شدن يا نشدن؟ مساله اين است... (6 آوريل 2002)

از روزي كه تهران تگرگ اومد همه چيز بهم ريخت! ديدارها بي ديدن ميشدند! راه ها باز نميشدند! شام ها گرم نميشدند! كامپيوتر ها سر هم نميشدند! �لاپي درايو ها كار نميكردند! دزدگير ها برعكس شده بودند و وقتي كه در ماشين بسته بود بوق ميزدند! شلوارها اندازه نميشدند! آب حمام ها گرم نميشد! آسانسورها خراب شدند! سق� ها چكه ميكردند! گرگ ها �رار ميكردند و به آشيانشون بر نميگشتند! سلامها بي جواب ميموندند! و انتظار ها بي پايان!

چند روز پيش، همزمان با روز جهاني ادبيات كودك، روز تولد هانس كريستين اندرسن بود. نويسنده معرو� دانماركي كتاب بچه ها. از اونجايي كه آقاي «خودم» علاقه زيادي به بچه ها داره (البته بقول مشهدي ها اچپ) تصميم گر�تم نامه يك دختر 11 ساله ايراني كه به Unicef نوشته شده را براتون بنويسم:

تصور كنيد....... �قط يك كشور وجود داشت....... همين زمين....... �قط يك مرز وجود داشت....... توا�ق...... �قط يك چيز صحيح وجود داشت...... برابري و شباهت...... �قط يك پرچم موجود بود....... انسانيت...... و �قط يك زبان....... عشق.

پسرك گل�روش و... (12 آوريل 2002)

آقاي «خودم» از چهار راه جهان كودك زياد رد ميشه و دوست داره پشت چراغ قرمز توق� كنه تا چند بچه گل�روش رو كه بدون اينكه م�هوم پول رو بدونند براي بدست آوردن اون تلاش ميكنند رو ببينه. ديشب كه بارون آرومي هم ميومد، آقاي «خودم» متوجه پسر كوچكي شد كه تا حال اونو اونجا نديده بود. پسرك متوجه نگاه آقاي «خودم» شد و جلو آمد و با سادگي تمام گ�ت: آقا، قيمت اين ماشين چنده؟ آقاي «خودم» گ�ت: راستش نميدونم، اين ماشين رو برادرم به من هديه داده! پسرك با تعجب پرسيد: يعني برادرت اين ماشين را مجاني به تو داده؟ چقدر عالي! اي كاش... و بعد پسرك ساكت شد. آقاي «خودم» حدس زد كه پسرك ميخواست بگويد: اي كاش من هم برادري مثل برادر تو داشتم. براي همين با لبخند از پسرك پرسيد: ميخواستي بگويي كه اي كاش من هم برادري مثل برادر تو داشتم؟ پسرك پاسخي داد كه آقاي «خودم» همان جا مات و مبهوت خشكش زد. پسرك جواب داد: نه! ميخواستم بگويم، اي كاش من هم ميتوانستم مثل برادر تو باشم و به برادر كوچكم هديه اي مثل اين بدهم!



........................................................................................

Thursday, April 18, 2002

خيال نداشتم اين وبلاگ را ادامه دهم. يكي به اين خاطر كه نوشته‌ها متنوع و زياد شده، يكي هم به اين خاطر كه قصدم انتخاب چند قطعه بود و بعد ديدم نمي‌شود اين كار را تا ابد ادامه داد. اما امروز كه نوشته‌هاي �روغ را خواندم ديدم جاي اين قلب مهربان اين جاست. حالا كه چند ماهي از اين جمع آوري گذشته است مي‌بينم در انتخاب اين‌ها اشتباه نكرده‌ام. و اين �روغ خانم آن قدر قطعه‌هاي زيبا نوشته است كه انتخاب همين يكي مرا شرمنده مي‌كند. به هر حال ممكن نيست كه كل نوشته‌هاش را ابن جا بياورم.
از وبلاگ �روغ
Thursday, April 18, 2002
من مستم ...پس هستم...اين را برای جاکش کبير که هميشه �روغ را ترسانده می نويسم...از من که کولی ام می پرسی :"تکلي�م را روشن کن... تو کولی ای؟"و من به تو می گويم :"آری...يک کولی که نمی داند خانه اش کجاست و کدام زانوی پر مهر مال او بوده...می گويم من کولی ام..يک کولی بی همه کس...يک زن درمانده از دست همه شما جاکش ها...شما مردان جاکشی که قدر محبت مرا ، با قدر تن محک می زنيد...من کولی ام...آواره در خانه آشنايانی که �قط ظاهر مرا ديدند...هر گاه دل عاشقم را به آنها سپردم ، پس زدند و به من گ�تند از محبت کردن خسته اند...به من گ�تند که شاهزاده قصه هايم �قط در خواب �روغ زندگی می کند...کولی از ازل کولی نبود...�روغ بود..با يک دل ساده که متاعش چيز بی ارزشی بود به نام عشق...�روغ را زدند...از خانه راندند و جای او يک زن خيابانی نشاندند...�روغ باور نکرد...گريست تا شايد اشکهايش ، سياهی آنچه می پنداشت روياست از يادش ببرد...صد سال گذشت در تنهاييش ، تا سياهی �راموش شد...بعد از صد سال �روغ باز دلش عشق خواست...عاشق عروسک دست ساخته اش شد...عروسک از دم محبت �روغ جان گر�ت و پسرکی شد که يک روز او را صدا زد و گ�ت"�روغ جان از تو خسته ام"�روغ باز باور نکرد...گريه کرد...آن قدر که تمام زندگی اش از اشک تر شد...از بس ترسيد ، خواست زود يک عشق پيدا کند تا به خودش بگويد عروسک هذيان می گ�ت...مگر می شود از اين همه عشق خسته شد؟ اين بار مردی آمد از دنيای ترانه ها...برايش يک سبد آواز آورد ...به �روغ مهر داد و زيبايی...تا �روغ خواست باور کند که عشق هست ، مرد به �روغ گ�ت که بهای مهربانی که به او �روخته ، تن نازک �روغ است...�روغ بوی است�راغ گر�ت و چون بهای متاعی که خريده بود در توانش نبود ، از خانه مرد �رار کرد...از آن روز �روغ کولی شد...حالا کولی باور دارد که عشق وجود خارجی ندارد...وقيمت ذره ای محبت ، �راتر از توان اوست...اينها را کولی می داند...هنوز �روغ زخم خورده باور ندارد و من که کولی هستم �روغ مهربان زخم خورده را با پستی از اين خانه راندم...بی آنکه زخم دلش را مرهم گذارم...راندمش ..چون هر چه گ�تم عاشقی دروغ است باز برای عروسکش گريست...و باز گ�ت شايد می بايست بهای محبت مرد را می داد تا بماند...صدای گريه بی امان او در خانه کولی هست...نگاه چشمهای پر مهر او که بر در خيره مانده را می بينم...�روغ که قبلا مرا از در می راند ، حالا پشت در دراز کشيده...خسته است...غمگين است و يک جوی کوچک اشک از کنار چشمانش هميشه جاری است...و من که همه را می دانم و او را دوست دارم از در راندمش...چون خواستم زندگی کنم..با �روغ هم زيستی مان ناممکن بود
و حالا کولی تنهاست و خرقه تنهاييش را دوست دارد...کولی خرقه تنهايی را به هيچ غريبه ای نمی سپارد...اکنون دانستی من کيستم؟" اينها را در اوج مستی نوشتم...می گويند : مستی و راستی...باز �روغ در خانه را می زند

posted by froogh payizi | 12:45 PM



........................................................................................

Monday, April 15, 2002

حر�‌هاي پلنگ خانوم
ما، يعني ما كه نه، من اومدم اين جام يه چرخي بزنم و برم. خ�ب هر جا كه اكبر پيداش بشه منم اون‌جا دور و برش پرسه مي‌زنم. يكي به من گ�ته بود گربة ولگرد. اول غمم گر�ت، اما ببعد ديدم راست گ�ته، ولگردم. ما، يعني ما كه نه، من خوب اگه ولگردي نباشم گربه نيستم. گربه چه پلنگ باشه چه گلو س�يده اگه ولگرد نباشه كه گربه نيست. اما من اومدم اين جا كه ص�حه‌مونو آپديتش كنم برم. بعدم اومدم اين‌جا كه شما گربه‌ها رو هيچ وقت يادتون نره. حالام مي‌خوام برم خونه خودمون و از گلو س�يده براتون يه كمي بگم. باي باي به تمام آدمايي كه هيچ وقت گربه نيستن.



........................................................................................

Thursday, February 28, 2002

انتخاب اين قعطه‌ها را با همين روز عاشق‌ها تمام شده به حساب بياوريد. يكي از دلايلش تعداد وبلاگ‌هاست كه خوشبختانه هي زياد مي‌شود و كار انتخاب را به اين شكل كه هست مشكل مي‌كند.


........................................................................................

Monday, February 18, 2002

از : ميهن دوست

ميگن امروز روز عاشقهاست.
روزی که اونايی که همو دوست دارن به هم هديه ميدن.
روزی که همشون به هم ميگن دوستت دارم.
من اما به خانومیم نميگم دوستت دارم.
چون که خانومی من پيشم نيست.
چون خانومی من با دوستاش ر�ته بيرون امروز.
خانومی من چند ن�رو داره که براش هديه خريدن.
خانومی منو خيليها دوست دارن.
ميدونين چرا ؟
چون من ترکش کردم.
چون من بهش گ�تم که ذيگه دوستش ندارم.
چون من بهش گ�تم که ديگه خانومی من نيست.
حالا ديگه خانومی من خانومی من نيست.
ميدونم که خانومی هيچ کس ديگه هم نيست.
الان منم جزو همون هيچ کس ها شدم.
به �اصله يک ظهر گرم تابستون من هيچ کس شدم.
به �اصله يک ظهر گرم تابستون خودمو تبديل به هيچ کس کردم براش.
مگه من خانومی رو دوستش نداشتم؟!
داشتم.
مگه خانومی منو دوست نداشت ؟!
داشت.
پس چی شد ؟!
. �قط همه چی خراب شد. هيچی
به همين راحتی.
امروز روز عاشق هاست.
روز اونايی که خانومی دارن و اونايی که که خانومی هاشون اونارو دارن.
پس روز من و خانومی من نيست امروز.
آهای اونايی که خانومی دارين! خانوميتونو به راحتی من از دست نديد.
آهای خانومیا! يه کاری نکنيد که اوناي�ی که خانوميشون هستيد مجبور بشن ترکتون کنن.
آهای خودم ! خيلی زود جا زدی.
آره ميدونم.اما...
ديگه اما بی اما.هيچی نگو و خوب نگاه کن ببين امروز چه روز خوبی برای بقيه است.
تا ميتونی ا�سوس بخور.
ا�سوس بخور و بپوس و بازم ا�سوس بخور.
تمام
□ نوشته شده در ساعت 10:11 AM توسط ميهن دوست

از : ا�كار پراكندة‌يك زن منسجم
Wednesday, February 13, 2002

� خوب به دليل اينکه مشکلات سکسی بعضی‌ها بالا گر�ته
مجبورم که دوباره پرده سکسو‌لوژی را بالا بکشم.
واقعاً چقدر برای من جالبه که آقايون زيادی برای بهبود رابطه
سکسی‌شون با زنی که دوست دارند، هميشه با من در مکاتبه
هستند.
بايد بگم برای چنين مردهايی ارزش زيادی قائلم.
مردهايی که لذت ارضاء شدنشون در رابطه سکسی،
زمانی کامل می‌شه که زن همبسترشون هم پا به پای اونها لذت ببره.
رسيدن به چنين حالتی، يعنی ارضاء همزمان مرد و زن هميشه هم
آسان نيست.
سوأل خيلی از آقايون اينه که:
- چرا زنشون و عشقشون سرده و ارضاء نمی‌شه.
خوب بايد بگم که �رايند ارضاء شدن زن و مرد کاملاً مت�اوته.
در خانمها ارضاء شدن وابسته به عوامل مت�اوتی مثل عشق، اطمينان،
آزادی �کر و....... دهها عامل ديگست. برای همين براحتی به اوج
لذت نمی رسند.
اکثر خانمها از رابطه جنسی وحشت دارند، چون در زمان سکس احساس
درد شديدی دارند، که علت اين درد (جدا از جنبه �يزيکی و جسمی که درصد
بسيار کمی از زنها را شامل می‌شه)بر می‌گرده به عواملی مانند، دين، سنت،
�رهنگ و تربيت و تابو شدن سکس و هماغوشی.
اين باعث می‌شه که هر بار در زمان سکس از وحشت
ايجاد درد، ماهيچه‌های واژنشون رو به طرز عصبی منقبض می‌کنند که اين
خود موجب درد در زمان سکس می‌شه. در واقع يک چرخه ناقص در ذهن
زن به وجود می‌آد ( انقباض به‌علت ترس از درد ـــ ايجاد درد بواسطه انقباض )
بعضی از خانمها هم به خود ارضائی عادت می‌کنن، در نتيجه هميشه خواهان
ارضاء شدن از سطح خارجی هستند در نتيجه هرگز ياد نمی‌گيرند که در زمان نزديکی
با مرد، و از طريق دخول ارضاء بشند.
خيلی از زنها از ر�تارهای جنسی شوهرشون حالشون بهم می‌خوره.
خيلی از زنها تا مدتها از لخت شدن و ايجاد رابطه سکسی خجالت می‌کشند.
خانمها معمولاً دير ارضاء می‌شند و هميشه نگران اين هستند که مردشون از
ارضاء کردن اونها خسته شده، پس آخ واوخ الکی در می‌آرند که ‌يعنی ارضاء شدند
مرد هم بعد از مدتی �کر می‌کنه زنش در زمان کوتاهی تحريک می‌شه پس از ادامه
عشق بازی سر باز می‌زنه.
خيلی از مردها درست در لحظه‌ای که زن در آستانه ارضاء شدنه اون رو رها می‌کنند.
خيلی از خانمها موقعی که پاهاشون برای سکس‌بالاست دائماً وحشت دارند بادی ازشون
خارج بشه.
برای خانمها مکان سکس خيلی مهمه. اگر جائي باشه که هر لحظه ممکنه کسی سر برسه
خوب معلومه که تحريک نمی‌شه.
زنها معمولاً از مردهای مغرورخوششون می‌آد. مردهايی که دائماً از زن تقاضای سکس دارند
معمولاً خوشايند خانمها نيستند.
مسلماً مردهايی با بوهای نامطبوع پياز، سير ،عرق، عرق کهنه ای که بخوان با ادوکلن
بوی اون رو مخ�ی کنند و بوی تند سيگار با طبع هيچ زنی سازگاری نداره.
خيلی از خانمها خيلی زود از بالا نگه داشتن پاشون خسته می‌شن، چقدر خوبه که خانمها
به طور مرتب ورزش کنند.
شايد هنوز خيلی از آقايون نمی‌دونن که زنها هم در رابطه هماغوشی به اوج لذت جنسی
می‌رسن، و رسيدن به اين لحظه زيبا احتياج به ممارست و درک همديگه داره و هيچ
روشی بهتر از اين نيست که زوج بدون خجالت رودربايستی راجع به داشتن يک هماغوشی
سالم، زيبا و پر از لذت با هم حر� بزنن، و هيچ زمانی نيز بهتر از زمان عشق بازی نيست
که در اين مورد صحبت کنن.
خيلی از مردها می‌خوان تمام آرتيست بازيهای �يلم‌های سکسی رو سر خانومشون در بيارن
غا�ل از اينکه هماغوشی طبيعی با اين جور �يلمها �رق داره.
در نهايت اينکه برای زنها مهمترين عامل در ارضاء شدن عشق واطمينان به شريک زندگيشونه.
□ نوشته شده در ساعت 7:13 PM توسط neda khanom

از : چيكه

� خودش هم نمي دانست چرا. �قط مي دونست تصويري كه توي آينه مي بينه چشماش خيلي گرده. مي شد گ�ت تقريبا دايره. بــــــــله. يك دايره كامل با شعاع...... مثلا بگيريم دو سانتي متر خوبه؟ خوب خواننده هاي آمريكايي احتمالا هيچي نمي �همند كه من الان چي گ�تم. پس بگيريم نزديك يک اينچ؟ گرچه ممکنه هيچ آمريکايي هيچ وقت اين داستان رو نخونه اما خوب کار از محکم کاري که عيب نمي کنه. پس يک اينچ. عيب هم نداره اگر باور نكنه كسي. چون منم شنيدم. راست و دروغش با گوينده.
به هر حال اين دختر ما ناراحت بود. گرچه اگر اينطور مدام به روش نمي آوردند اين قدر ها هم براش مهم نبود. خوب دايره هم يه مدلشه ديگه. گاهي وقتها كه دزست حسابي مي نشست و �كر مي كرد مي ديد انگار از اول هم اينطوري نبوده است.
ولي هر بار مي امد واقعا به مغزش �شار بياره كه چي شد آخه كه اين طوري شد يه ات�اقي مي ا�تاد.
چه ات�اقي آخه؟
خوب مثلا مامان صدا مي زد... نه نه �رياد مي زد. نه بازم نه. راستش كلمه مناسب رو پيدا نمي كنم براي توصي� كاري كه مامان مي كرد. يك جور نعره؟ توالي يك سري اصوات با نتهاي عجيب و غريب. نه بابا نت چيه اصلا �ركانس اون صوت در غالب نت نمي گنجيد. شدت صوت: غير قابل اندازه گيري. خارج از آستانه شنوايي شايد؟
نه ديگه اونقدر.
ولي خوب اينطوري بود كه هر بار اين دختر ما چند متر از جاش مي پريد. اغراق نمي كنم؟چند متر؟ پس چند �وت؟
يا مثلا زنگ در به صدا در ميومد. حالا چه عيب داره که صداي زنگ هم يه کم بلند باشه. يه کم هم همه چيز بلرزه. مثلا چند تا قاب هم بشکنه. به هر حال سر سه ثانيه بايد در باز مي شد وگرنه ات�اق هاي بدي مي ا�تاد. هيچ وقت دختر سعي نكرده بود ب�همد واقعا چه ات�اقاتي. �قط مي دونست “بد“. بد بد. در كه باز مي شد مادر بزرگ ظاهر مي شد. عجيب بود كه هميشه از ديدن دختر هيجان زده مي شد و اين �قط شروع بود. اينقدر �شارش مي داد كه چشمهاش از حدقه مي زد بيرون . مال مادربزگ يا دختر؟ خوب بنا به قانون عمل و عكس العمل قاعدتا هردو. من كه نبودم نمي دونم. اينقدر �شارش مي داد که صداي استخوانهاش رو مي شنيد. بعد مراسم ماچ و بوسه بود. دختر تو مدرسه راجع به ماهي هاي بادكش يه چيزايي خونده بود. ولي مادربزرگ اصلا با اونا قابل مقايسه نبود. يك دهن لزج با قدرت مكنده صد اسب بخار. صد؟
آره آره. همين طور بود. مطمئنم. اين مراسم خوشحالي از ديدن نوه عزيز معمولا يك ساعتي طول مي كشيد. بعد از اون هم بر ميگشت تو اتقش باز خودش بود و اينه و اون چشماي عجيب غريب که باز بهش زل زده بودند.
مي گين دکتر بايد مي ر�ت؟ آره آره يادم اومد دکتر هم ر�ته بود. بعد از هزار تا آزمايش و معاينه و اينا هيچي ن�هميده بود. چون با يه قيا�ه حق به جانبي در حالي که عينکش رو روي دماغش به عقب �شار مي داد و گلوش رو صا� مي کرد گ�ت که بعداز مشورت با چندين روانشناس و متخصص خارج از کشور به اين نتيجه رسيده که اون يه باري تو زندگيش بد جوري شوکه شده يا خيلي تعجب کرده. و تا وقتي که ن�همه چرا همينطوري باقي مي مونه. ولي مي دونين كه اون هيچ وقت �رصت �كر كردن نداشت هميشه يك چيزي پيش ميومد.
پدر اون روز دنبال دختر اومده بود. وقتي تو ماشين نشست شروع کرد براي پدر تشخيص دکتر رو تعري� کردن. خيلي آروم و شمرده. در عين حال هم داشت با دقت به صورت پدر نگاه مي کرد. به اين اميد که شايد پدر چيزي يادش بياد. اما ديد که به تدريج ابروهاي پدر بالا مي ره. عضلات اطرا� چشمهاش منقبض ميشه. اول يه لرزش آروم. بعد به تدريج اضا�ه مي شه. يه قهقه مسلسل وار اول يواش بعد بلند بلندتر. �رمون توي دستاش شروع ميکنه به لرزيدن. پاش رو هم به همون تناوب خنده هاش روي گاز �شار مي ده. شايد پنج دقيقه به همين حالت مي گذره. شايد هم يه ساعت. شايد هم يه روز. شايد هم هنوز داره مي ره.
من که خودم اميدوارم وايساده باشه يه جايي.وقت پيدا کرده باشه . شايد يادش بياد.

از : جاناتان

امروز ر�ته بودم شلوار بخرم
اكثر مغازه دارها ديگه همسن و سال خودم هستن, مثل اينكه باباهاشون ديدن بچه ها كار ندارن مغازه رو سپردن دست اونا و ر�تن پارك نشيني شايد هم تجارت سود آور ديگه.
از جلو مغازه ها كه رد مي شدم خوب به چهره اونا نگاه مي كردم. نگاهاشون نگران و غمزده بود , حق هم داشتن تو پاساژ به اون بزرگي �قط من بودم با چند دختر و پسر ديگه كه بيشتر دنبال وقت گذراني بودن تا خريد.
يك لحظه به حالشون گريه ام گر�ت, هر چند مي دونم اگه مي ر�تم تو چيزي می خريدم اونوقت بايد به حال خودم گريه مي كردم كه جنس بنجل رو دوبرابر قيمت بهم مي نداختن.
دلم گر�ت و نتونستم چيزی بخرم, از پاساژ زدم بيرون
تو خيابون مي اومدم با ديدن پرچمها به ياد انقلاب ا�تادم
از چند روزه گذشته دارم روزنامه كيهان بهمن ماه 57 رو می خونم
يك مقاله ديدم كه يك جمله نوشته بود كه به نظر من چكيده تمام حر�ها و نوشته هاي ديگر بود در مورد انقلاب و دلايل واهدا� آن.
اينكه مردم مي خواستند انسان ديگري باشن
و انسان ديگري شدند
اما آيا اين ديگر شدن همان ديگري بود كه نسل انقلاب مي خواست؟
نه باور نمي كنم
كابوس است
بايد دوباره از نو تعري� كنيم
بايد انساني ديگر باشيم
انساني ديگر
9:05 PM

از: خ�ل مشنگ

� روزنامه جام جم در شماره روز سه شنبه ه�ته قبل در بخش معر�ی کتاب يه کتاب معر�ی کرده بود به نام «دايره المعار� امام زاده های ايران». جدا اين امامزاده ها کاری نداشته اند بغير از اينکه بيان ايران بميرن. تازه روز بروز هم عدشون زيادتر ميشه. معلومه که زاد و ولدشون خوبه. آدم ياد اون جوکه مي�ته که « به يارو گ�تند شهر شما آثار باستانی داره گ�ت: والا قراره يه چند تايی بسازن». حالا شده جريان اين امام زاده های ما. روز به روز دارن ميسازن تازه جمعيتشون اينقده زياد شده که براشون دايره المعار� هم مي نويسن.
□ نوشته شده در ساعت 2:02 PM توسط Khol Mashang

� تو زاهدان يه جايی هست به اسم چهارره رسولی. به قول بهروز وثوقی در �يلم سوته دلان از کير خر تا جون آدميزاد توش پيدا ميشه. يه جاهايي داره که بهش ميگن بوتيک لته. لباسهای دست دوم خارجی رو به قيمت خيلی ارزون می �روشند.مثلا يه کت چرمی اقلا 30000 تومنی را 3000 تومن می �روشند. می گويند اين لباسها را سازمان ملل به گدا گشنه های هندی و پاکستانی اهدا می کند که آنها هم اکسپورت می کنند به ايران. خدا خيرشان دهاد. آنروز از بس خسته شدم کمی وايسادم تا استراحت کنم همينطور که وايساده بودم ديدم هی چند پسر بچه اومدند طر�م: «عکس- نوار-پاسور- �يلم سوپر- اسپری».بعدها �هميدم اگر همينطوری صا� يه جايی وايسی يعنی اينکه «بعله».
س�ر کردن به آنطر�ها خ�لی باحاله ولی برگشتنش واقعا عذاب آور. �کرش را بکن داخل اتوبوس خوابی ساعت 2 نص�ه شب از خواب بيدارت کنن ببرن پائين. اول همه سوراخ سمبه هاتو بگردند بعد هم شروع بکنند به سيم جين که بچه کجايي از کجا اومدی کجا ميری چه کاره ای چرا ر�تی زاهدان و هزار کو�ت و زهر مار ديگر.
توصيه می کنم اگر آنطر�ها ر�تيد موقع برگشتن با هواپيما برگرديد. ( البته اگر پولشو داشتيد)
□ نوشته شده در ساعت 1:53 PM توسط Khol Mashang

� �ردای آنروز به چابهار ر�تم.می گويند چابهار به این دليل می گويند که در چهار �صل بهار بوده است( �علا که یک �صلش هم بهار نيست). چابهار بر خلا� ديگر شهرهای بلوچستان است. دليل آن هم منطقه آزاد تجاری است که نان خيلی ها را تو روغن کرده. درنظر اول شهر با کلاسی است درست مثل کيش. صبح زود رسيدم چابهار يکراست به بندر آزاد ر�تم. آنجا بود که ديدم زشتيهای اين شهر اينجا قايم شده است. مردم بدبختی که روی کارتن خوابيده اند. کودکانی با موهای ژوليده و دماغ پر از م�. اينا کسايي بودند که از شهرهای ديگر می آمدند. عده ای برای چتربازی و عده ای دیگر هم برای اينکه کارت سبز شناسنامه شان را به دلالها ب�روشند تا دوزار گيرشون بياد.
خب همه اش از بديها گ�تم. کمی هم از خوبيها بگم. دوستم می گ�ت که تو همين چابهار جايي هست به اسم گل �شان. گل �شان مثل آتش�شان است با اين ت�اوت که به جای گدازه گل از آن بيرون می آيد. خيلی دلم می خواست به اونجا برم ولی هيچکدام از راننده ها حاضر نشدند منو ببرند اونجا. خلاصه بی خيالش شدم ولی خيلی دلم می خواد يکد�عه برم ببينم. واقعا که اين مملکت همه اش شگ�تيه.
حالا خاطرات زاهدان بماند برای بعد.
□ نوشته شده در ساعت 12:43 PM توسط Khol Mashang
Wednesday, February 06, 2002

� اصلا نمی توانم ننويسم به خودم قول دادم که بنويسم. به اون پيرمرد بلوچ که داشت به لاشه گاوش که از بی آبی مرده بود نگاه می کرد قول دادم.
آخه اين روزها در ايام الله دهه مبارک �جر!!!! هستيم و هر روز يکی از مسولين محترم ملت خرپرور می آيد و شروع می کند به گوزيدن که بعله قبل از انقلاب چنان بود و حالا چنين. اينقدر سد ساختيم. اينقدر برق داديم. اينقدر ريديم. اينقدر گائيديم. من تو اين س�ر ده روزه ام خيلی از ريدنهای اين سرداران سازند((گی)) را به چشمم ديدم. کو برق؟ کو آب؟ کو مدرسه؟ به يک کپر هم ميشه گ�ت مدرسه. اونوقت ميگن بلوچ چرا پيشر�ت نمی کنه؟ چرا �رهنگ نداره؟ چرا بو می ده؟ چرا حموم نمی ره؟ بابا اصلا کو آب برای خوردن چه برسه برای شستن.
بخدا شايد باورتون نشه آبشون چی بود: يک گودال که سال به سال بهار اگه بارون بياد پر ميشه و تا بهار سال بعد خودش و گاوش و گوس�ندش و سگش و شغال بيابون ازش می خوره. آخه کو سازندگيتون. حالا درست از بغل همين منطقه برق می رسونند به کشور دوست و همسايه پاکستان که حساب دانشجوهاشونو برسه.
بهشون می گ�تم خب ول کنيد اين خراب شده رو بريد يه جای ديگه می گ�تند: ((بلوچ نجهی)). يعنی بلوچ �رار نمی کنه. نمی دونم اسم اينو چی می شه گذاشت.
روز بعد ر�تم چابهار اونجا داستان يک جور ديگه بود.
□ نوشته شده در ساعت 12:07 PM توسط Khol Mashang

از : خانوم گل

Wednesday, February 13, 2002

� دلم ميخواد لخت و عور بنويسم درست مثل وقتي كه تو د�ترم مينوشتم ولي انگارنميشه. البته اگه قيد همه چي رو بزنم ميشه..ديگه نميخوام روي كاغذبنويسم چون بايد هميشه نگران مخ�ي كردنش باشم ولي اينجا ناشناسم..اول �كر كردم يه وبلاگ ديگه درست كنم و نص�ه���ديگه‎خودمو اونجا نشون بدم..ولي حالشو ندارم.تازه كسي منو قرار نيست بشناسه.خوب اينم يه جور آدمه ديگه.اصلاً از كجا معلوم من تا كي زنده باشم…
پس بي خيال همه كس‎ و همه چيز.
�صل4:
سلام با معر�ت.اولين سالهاي ازدواج �كر ميكردم داري تنبيهم ميكني.هي صبر كردم تا دورهء تنبيهم سر بياد اما نشد كه نشد.حالا ديگه چشامو باز كردم.بابا تو اين همه بنده سراسر دنيا داري كه شب و روز دارن استمنا ميكنن گير دادي به من بيچاره؟به من چه كه از 14 سالگي تنم ميخاريده ميخواستي منو اينجوري خلق نكني.اين آدمايي كه واسط منو تو شدن كه هيچ كدوم جواب سؤالامو نميدن اقلا خودت حر� بزن.چي كار بايد ميكردم؟خوب بود منم مثل دختر خاله هام تو بغل پسرا خودمو آروم ميكردم؟ديگه از استمناءبي خطر تر ؟اه چه آهنگ ن�رت انگيزي داره اين لغت.يه عمر منو دچار عذاب وجدان كرد اين لغت…
وقتي sid خيلي شيك و با ا�تخاربه من گ�ت كه به طور مرتب masturbateميكنه و اينكار از نظر پزشكي هم �ايده داره دو دستي زدم تو سر خودم.يه د�عه ازت بدم اومد…خيلي زياد.
گ�ت كه ميدونه اينكار تو دين من مشكل داره! و گ�ت كه از همه دينها بدش مياد.
بعدم يه جوري كه اصلاً حاليم نشد منو داغ داغ كرد…واي چقدر شيرين بود .ميگن گناه خيلي شيرينه قسم به خودت كه راسته.چه قدرتي داره اين پسر.با اينكه 3 سال از ازدواجم ميگذره تازه �هميدم سكس يعني چي.وبراي اولين بار با تمام وجودم لذت بردم.با تمام وجودم.اصلا تا چند روز چشام برق ميزد ل�پام قرمز شده بود نوك سينه هامم سيخ سيخ.
اولين باري كه �هميد شوهر دارم شوكه شد ولي بعد كه قصه رو �هميد از ناراحتي سردرد گر�ت.
آخه تنها جايي از دنيا كه زنهاي ازدواج كرده اش بايد بميرن اينجاست.
□ نوشته شده در ساعت 12:35 PM توسط Khanoom Gol



........................................................................................

Home