قطعه‌هاي زيباي وبلاگ‌ها
<<< Persian Weblogs List

همه مي‌خواهند تو را منحرف كنند، مواظب باش! بگوز به همه‌شان و از آن‌ها عبور كن!« سيب زميني»

[Powered by Blogger]

Friday, February 08, 2002

توضيح

حواسم نبود كلي بار اين ص�حه كردم و گمانم به سختي باز شود. به هر حال براي اين ه�ته بيش از اين نمي‌شود بار اين ص�حه كرد. تازه سر�رصت بايد تقسيم‌شان كنم به دو سه ص�حه. گويا اين جوري كه هست چندان به كار نمي‌آيد.



........................................................................................

Thursday, February 07, 2002

از : مرمرو

� اين وب لاگ منه و کسی حق نداره که من رو به خاطر اينکه چيزی
می نويسم يا نمی نويسم يا پاک می کنم محکوم کنه . تنها کاری
که می تونه بکنه اينه که وب لاگ من رو نخونه اگر چيزی توش داره
که باعث ناراحتی اش می شه. و من خوشحال می شم کسانی
که اينقدر برای آزادی من در وب لاگم ارزش قايل نيستن وب لاگ
منو نخونن.
□ نوشته شده در ساعت Monday, December 03, 2001 توسط Marjan Alemi

Tuesday, November 20
� يادمه وقتی ايران بودم دلم می خواست يه روز تهمينه ميلانی
را ببينم وازش خواهش کنم که يک �يلم از زندگی ما بچه هايی
که بعد از انقلاب ر�تيم مدرسه و بلاهايی که سرمون اومده بسازه.
از معلم ها و مدير های عقده ای که دم در کي�امونو می گشتن يا
مثل سرباز خونه شبيخون می زدن به کلاسا و کي�ارو می گشتن
مقنعه هارو می زدن بالا تا مبادا کسی موهاشو رنگ کرده باشه.
يادمه تو دبيرستان مديرمون دم در وای ميستاد و موی هرکی پيدا
بود محکم می زد تو پيشونيش! (مدرسه زينب خانم دهخدا).
دوست هارو از هم جدا می کردن. اجازه نمی دادن کاپشن رنگی
بپوشيم. يادمه بابام برام يه کاپشن صورتی خريده بود. کلاس دوم
راهنمايی بودم. اجازه نمی دادن بپوشم. مامانم اومد مدرسه و
گ�ت که چيز ديگه ندارم واسه زمستون. اونا هم با هزار منت و
غرغر گ�تن باشه . بعد يه روز تو حياط ناظممون جلو همه بهم
گ�ت که حق نداری مقنعتو بکنی تو کاپشنت چون رنگش معلوم
ميشه! ( مدرسه شهيد دستغيب ( ص�ا ) خانم ملک پور).
چه �اجعه ای ميشد اگه يک دختر سيزده ساله رنگ کاپشن
صورتيش معلوم می شد.
از پاچه های شلوارمون ايراد می گر�تن اولا پون تنگ بود بعدا چون
گشاد بود.(چون مد عوض شده بود)
يه روز می گ�تن حق ندارين کي� کوله پشتی بيارين مدرسه. يه روز
می گ�تن جوراب س�يد نپوشين. خلاصه هر روز يه بلايی سرمون
می اوردن.
من نمی دونم خدا چه عقوبتی واسه اين آدما در نظر گر�ته که دل
بچه های معصوم رو اينجوری می لرزوندن.
□ نوشته شده در ساعت Tuesday, November 20, 2001 توسط Marjan Alemi




از: گاه نگار

Saturday, February 02, 2002
٭ يه چيزي بنام �رار مغزها در سالهاي اخير مطرح شده كه از بيخ وبن مشكل داره، اصولا واژه �رار به معني حركت از طر� آنچه به آن تعلق نداشته ايم به سمت آنچه به آن تعلق داشته ايم، است. مشاهده مي شود است�اده از كلمه �رار در بحثهاي مرتبط با مهاجرت كاملا اشتباه است.
دوم اينكه اگه يه متحرك تصميم بگيره براي بهينه كردن پارامترهاي وجودي خويش از يه نقطه به نقطه ديگه حركت كنه، در حقيقت به يك حالت پايدار رسيده و اين مساله يك قانون �يزيكي است. شما اگر يك جسم رو روي يك سطح شيبدار قرار بدين و كم كم وزن اون رو زياد كنيد ، نهايتا به سمت پايين خواهد لغزيد.آيا در توصي� اين پديده خواهيد گ�ت: جسم مذكور از بلندي �رار كرد!!!
حكايت ما هم همينه، كساني كه از ايران كوچ مي كنند، از اون �رار نمي كنند بلكه از اون رانده مي شوند. پس بهتره
زين پس به جاي واژه نامانوس "�رار مغزها" بگوييم " رانش مغزها "
نوشته شده در ساعت 3:54:23 PM توسط علي برنجيان



از : گپي با خودم

Saturday, January 26, 2002
عجيب دلم گر�ته نميدونم درد غربته يا درد غريب شدن يا درد �کر کردن به اونهايی که غريب بودن و غريب ر�تن. دنيا پر از بي عدالتيه نمی دونم چرا. امروز همه چهره ها ا�سرده بودن چه ايرونيهايی که دوروبرم هستن جه خارجيها. البته بايد برعکس بگم ما خارجيها چون اين ماييم که اومديم توی کشور اونها. وبلاگ سيزي� رو خوندم. قلمش �وق العاده اس. از غريبی يه جانباز نوشته بود و دل تنگ و منتظر خونواده اش. منتظر بهبودی يا مرگ عزيزشون. راستي هنوزم به اون دوران جنگ �کر مي کنيم؟ يادم اومد روزی رو که توی اتوبوس خط ميدون �ردوسی - انقلاب از کلاس کنکور برميگشتم. تقريبا ۱۰ سال پيش. ولی هنوز جلوی چشمامه. پسری که اصلا حرکاتش نرمال نبود سوار اتوبوس شد. حتی درست نمي تونست حر� بزنه. لهجه عجيبی داشت معلوم بود توی تهران غريبه. به قول من بجه حزب اللهي بود يا به عبارتي بسيجي . ۲ تا پسر جلوی من نشسته بودن از اون جواتای ناب به قول خورشيد خانم. جواتيشون به خاطر موزيکی که گوش ميکنن نبود به شعور کمشون بود. بسيجی ر�ت جلو و ادرس بيمارستاني رو ازشون پرسيد. اگر بدونين چه جوری دستش انداختن و عصبيش کردن. از همه بدتر اين بود که اون نمي�هميد دارن اذيتش ميکنن. وقتي �هميد عصباني شد ولی چون نمی تونست درست صحبت کنه بيشتر موجب خنده اون دو تا پسر شد. وقتی به حد ان�جار رسيد گ�ت من ر�تم جلوی توپ و تانک تا امثال شماها به من بخندين؟ اشک توی چشماش بود و از شدت عصبانيت ميلرزيد. سعی کردم اون دو تا آدم دلقکو ساکت کنم ولي �ايده نداشت چند تا متلک جانانه هم نصيب خودم شد. بلاخره خانم ميانسالي اونو از اتوبوس پياده کرد.
ميدونم جنگ مزخر� و بي نتيجه ای بود اما نبايد قربانياشو �راموش کرد. من نميدونم �رق شهيد و کشته چيه �قط می دونم يه مشت قرباني شدن.


يه سر زدم به سايت گويا و حدود ۲۰ دقيقه نوار بازجويي از سعيد امامي و همسرش و ... شنيدم. نميدونم اون بازجو کلمه انسان بودن رو حتي ميتونه هجی کنه؟ �رق اون با قاتلهای اون ماجرا چيه؟ �کر کردم چه جوری يه آدم ميتونه بازجو بشه؟ شرايطش چيه؟ انسان نبودن؟ يا خيلي قوی بودن در باورش؟ چه طور يه ن�ر می تونه کسی رو شلاق بزنه در حاليکه اون ضجه می زنه؟
ر�تم سايت بي بي سي


عکس اسرای عراقي که آزاد شده بودنو ديدم. اشک شوق ميريختن ولی آيا کسی ميتونه دواران اسارتو از ذهنشون پاک کنه؟

posted by Zohreh | 12:04 AM
--------------------------------------------------------------------------------




از : ققنوس

Saturday, January 26, 2002
� با سلامي دوباره
تا به حال به اين �کر کرديد که :
زندگي يه زنجير بلند است که حلقه هاش عجيب شبيه به هم هستند.آنقدر که گاهي وقت ها ما به يک
شکل بودن آن ها عادت مي کنيم . اصلا زندگي عادت است .خود تکرار
زندگي هامون شبيه به هم است چون ما نسل پشت نسل آن را تکرار مي کنيم,بچه ايم ,بزرگ مي شويم
مدرسه مي رويم ,ديپلم که گر�تيم چون همه به دانشگاه �کر و ما مجبور به تکرار هستيم به دانشگاه �کر مي کنيم,ر�تن يا نر�تنش مهم نيست ,مهم آنست که عادت کرديم به آن �کر کنيم.سن مان که از 20 سال گذشت
بعد بايد به ازدواج �کر کنيم چون آدم هاي ديگر اين طور بودند و ظاهرا ما هم محکوميم و بعد از ازدواج روال زندگي بر اينست که بچه اي بيايد و ....عادت عادت ما زندگي ديگران را تکرار مي کنيم.
پس خودمان چي ؟ کجاي اين زندگي ايستاده ايم؟ما حتي به آدمها هم عادت مي کنيم,عادت مي کنيم که ديگران
را دوست داشته باشيم,صدا,چهره و حضورشان ,�کر مي کنيم اگر بروند زندگي تمام است,اما وقتي حذ�
مي شوند مي بيني هيچ ات�اقي ني�تاده است,تنها عادتي است که حالا بايد براي ترک کردنش تلاش کني و بعد
محو مي شود چنان که اصلا از اول نداشته است.گاهي مرگ هم عادت مي شود.
زندگي يه زنجير بلند است که حلقه هاش عجيب شبيه به هم هستند.آنقدر که گاهي وقت ها ما به يک
شکل بودن آن ها عادت مي کنيم . اصلا زندگي عادت است .
تا بعد.....
□ نوشته شده در ساعت Saturday, January 26, 2002 توسط �ريد



از : آكل و كاكل

من آب بازی را دوست دارم. هميشه دوست داشته ام. وقتی در وان دراز می کشم، پيش خودم �کر می کنم ماهی هستم در تنگ بلور. جهان به اندازهء تنگ بلور س�رهء ه�ت سين کوچک می شود. آن وقت من که ماهی هستم، شناکنان می روم که از ديوارهای بلور بگذرم. نمی شود. هميشه يک ديوار بلور جلو روت هست که ديده نشود و تو خيال می کنی می توانی شناکنان بروی تا آن دوردستها؛ در آبهای تنگ بلوری که دريا نيست، نبوده است هيچوقت، اما تو خيال می کردی درياست. بعد ناگهان به خودت می آيی و می بينی که در چهل سال گذشته مدام سر بر ديوارهای بلورين می کوبيدی، با اين اميد که بتوانی تو هم بگذری. حالا پس از چهل سال ر�تن و ماندن و از نو ر�تن و از نو بازماندن به اين نتيجه می رسی که �ايده ندارد. مثل سهم سينه زنها و زنجيرزنهاست از خيرات و مبرات تاسوعا و عاشورا. چه زير کتل می ر�ت اين آکل! تماشا داشت آن نوحه خوانی ها، آن سينه زنی ها، آن زير کتل ر�تن ها و دور خود گشتن ها و واگشتن ها، با اين قصد که يک دم از پشت چادر نگاهت کند. چادر زنها چه بوی خوبی دارد. چادر زنها بوی خاتون می دهد، بوی عاشورا و تاسوعا و بوی حمام نمره می دهد. چادر زنها پر از ميل به هماغوشی هايی است که هرگز ات�اق نمی ا�تد. چادر زنها در ايران مثل بهارنيامده است. ايران! چه اسم قشنگی دارد اين مملکت بی حاصل ما. اين مملکت زن کش ما. اين مملکت �رزندکش ما ايران. ايران خانوم يادت هست. هزار سال پيش سی و چند ساله بود اين ايران خانوم، و تو، ه�ت هشت ساله بودی کاکل خان! يادت هست چه دستی به سر و رويت می کشيد. يادت می آيد که تو کاکل خان هشت ساله، تو جوجهء سر از تخم درنياورده چه عاشقش بودی؟ شوهر ايران خانوم چه کاره بود؟ يادت نيست کاکلی؟ يادت نيست که سالی ماهی يک بار پيدايش نمی شد و وقتی که می آمد، خمار و خسته و خراب می آمد، همه از آن کاميون لکنتهء مارک نمی دانم چی خبر می شدند که آمده است. بعد می ر�ت در قهوه خانه می نشست ترياک می کشيد. مردک پ�يوز، ايران خانوم داشت و ترياک می کشيد. همين است: خواستن و نتوانستن. داشتن و قدرندانستن. کاکلی! حالا هی تو پيش خودت �کر کنی جهان تنگ بلور است. دندانهای ايران خانوم ريخت و تو هنوز خيال می کنی آنجاست، به انتظار تو که دستی به سر و رويت بکشد. احمق. در وان بخواب و خواب ايران خانوم ببين، با آن دندان های ريخته اش. چهل سال گذشت و تو، مردک احمق نيمه ديوانه �کر می کنی می شود از ديوارهای بلور گذشت. کجايی خانوم جانم؟ هستی اما نيستی. به آقاجانم بگو کمتر بزند. بزند، اما اين قدر محکم نزد. مگر آدم چقدر صبر دارد، چقدر تاب دارد. اين صدای برادرم آکل است که از دور می آيد؟ خانم جانم بگو آکل را نزند. من آکل را دوست دارم. برادرم است. پارهء تنم است. ايکاش به جای ترکهء خيسانده در مملکت ما بوی خوب زنهای چادری بود. ايکاش هر روز می شد ر�ت در تکيهء محل شربت خورد. ايکاش برای شربت خوردن، حتما نبايد کسی می مرد. وقتی اين طور است، من چرا کاکل باشم؟ می شوم ماهی و خيال می کنم تنگ بلور درياست. نوشته شده توسط کاکل 4 �وريهء 2002 م



........................................................................................

Wednesday, February 06, 2002

از : دخترك شيطان


Tuesday, February 05, 2002
٭ محبوبه دوست پسر داره حالا ديگه مطمئن شدم.
ديروز از وقتي كه اومد خونه شروع كرد با تل�ن همراه گپ زدن. پچ پچ ميكرد. �كر ميكنم بيشتر از دو ساعت حر� زد. از تل�ن خونه است�اده نميكرد. خودش هم تل�ن يارو رو ميگر�ت. من خودم اون صداي بيب تل�ن وقتي كه ميخواد از حا�ظه بگيره رو شنيدم. اصلا" به حضور من كاري نداشت. اما خيلي آروم پچ پچ ميكرد.
منو بگو كه اينها رو ميارم اينجا مينويسم.
من نميدونم پدر و مادرها تا چه حد مجازند كه تو زندگي سكسي ما دخالت كنن؟ من الان ه�ده سالمه. يه آقايي رو ميشناسم كه تازه ديپلمشو گر�ته. ازش خوشم مياد اما عاشقش نيستم. هر د�عه كه باهاش قرار ميذارم يه جورايي لذت ميبرم. از اينكه باهاش باشم گپ بزنم و كنارش راه برم. مهدي( اين اسم واقعيشه، ) اصلا" اهل سو است�اده نيست. تو اين دو سه ماهي كه با هم آشنا شديم حتي يه بار هم دست منو نگر�ته. چند بار همينطوري دستامون به هم خورده اولش هم هر بار كه همديگه رو ميبينيم به هم دست ميديم. همش همين.
با اون جلو در مدرسه آشنا شدم. اصلا" هم دوست ندارم بگم چطور باهاش آشنا شدم. از بعضي ر�تارهاي خودم تو اون روز اول آشنايي لجم ميگيره. وقتي �كرشو ميكنم حتي خجالت ميكشم. اونوقت ديگه انتظار نداشته باشين كه بيام اينجا براتون جزييات تعري� كنم.
من خيلي دوست دارم بدونم كه پدر و مادرا تا چه حد مجازن تو اين روابط دخالت كنن؟ به اونا چه ربطي داره كه من دوست دارم؟ البته من پدر و مادرمو خيلي دوست دارم الان بحث چيز ديگه است. ميخوام بدونم مگه خودشون جوون كه بودن دوست پسر نداشتن؟ حالا بر �رض گيريم كه نداشتن شايد اونموقع جو اينطوري بوده الان همه چيز عوض شده.
مامان خيلي حساسه كه من با شراره تو خونه تنها نباشم. من اولش نمي�هميدم براي چي اينقدر اصرار داره كه من قبل از اون به خونه نرسم مامان معلمه و ما تقريبا" با هم ميرسيم خونه.
اما هميشه به من ميگه كه اگه اومدي خونه من نبودم حق نداري با شراره بري بالا. حتي وقتي كه با اون ميام خونه همش مياد به اتاقم به يه بهونه أي سر ميزنه. معلم پرورشي ما ميگه كه خدا بيشتر از رابطه زنا از رابطه همجنس بازها بدش مياد. امكان نداره اونا رو ببخشه. تو اون دنيا تا ابد بايد برن بغل هيتلرو چنگيز بخوابن و از اين حر�ها.
همه انگار دوست دارن تو ماجراي سكس ما دخالت كنن. حتي اين سوپر محل وقتي ميخواي بري نوار بخري يه جوري نگاه ميكنه انگار من يه جنده ام.
اه ببخشيد من يه خورده باز عصبي شدم.
ببخشيد ببخشيد ببخشيد.
من دوست ندارم بي ادبانه حر� بزنم اما اين حقيقته. همه ميخوان تو زندگي آدم دخالت كنن. همه به خودشون اين حقو ميدن كه از خصوصي ترين چيزاي ادم بپرسن.
به كسي چه ربطي داره كه من دوست پسر دارم يا نه. اگه دوست داشته باشم باهاش بخوابم به كسي چه؟ اينكه با شراره تو خونه تنها ميشم يا نميشم به مامان چه ربطي داره؟ مامان من اينقدر ساده است كه �كر ميكنه با همين سر وقت اومدن ميتونه ما رو كنترل كنه. حتي اون اگه خونه دار هم بود باز نميتونست. هزار بهونه دارم براي بيرون ر�تن از خونه. مگه الان با مهدي كي قرار ميذارم؟
بابا به خدا محبوبه حق داره. يه دختر سي ساله ( حالا يه خورده بيشتر يا كمتر) دوست داره يه ر�يق براي خودش بگيره. محبوبه كه بيوه است مشكل باكره گي هم نداره.
اوه اوه من امروز چقدر دريده مينويسم. اين خيلي بده كه هيچ كدوم از دوستام نميدونن من وبلاگ دارم اگه �قط يه ن�ر �قط يه ن�ر از دوستام بدونه كه من اين چيزها رو مينويسم….. تو رو خدا اگه شما كه اين مطلب رو ميخونين منو ميشناسين بهم بگين كه يه خورده با ادب تر بنويسم. اصلا" برم از اب و هوا بنويسم نه اينجور چيزايي بي ادبي. اونوقت من از لامپ ايراد ميگر�تم.
نوشته شده در ساعت 2/5/2002 توسط dokhtarak sheytan

Wednesday, January 30, 2002
٭ من امروز نشستم �كر كردم چطور امكان داره كه داداش ناصرم ب�همه من اين وبلاگ رو باز كردم؟ من براي اينكه اون ن�همه يه سري نشونيها رو عوض كردم. باز هم عوض ميكنم مثلا" اسم داداشم ناصر نيست. من هم بهتون نميگم اسمش چيه. اون موسسه هم كه قبلا" نوشتم ر�تم اينترنت ياد گر�تم اصلا" اسمش موسسه صنعتي نيست. دروغ گ�تم. به خدا دروغ گ�تم. اسم استادمون هم حسيني نبود.
بعد از اين هم بهتون راست نميگم. يعني نشونه هاي خودمو راست نميگم. نشونه هاي اختصاصي رو ميگم. اگه داداشم ب�همه منو ميكشه.
من آمار و احتمالات بلدم. همين امسال داريم ميخونيم. احتمال اينكه داداش ناصر اصلا" بدونه يه چيزي به اسم وبلاگ هم هست خيلي بعيده. بعد حتي اگه ب�همه ميره وبلاگ آقايونو ميخونه ديگه چكار به وبلاگ خانوما داره. تازه بين اين همه اسم حتي اگه بخواد وبلاگ خانومها رو بخونه بايد كلي وقت بذاره كه به اسم من برسه.
خب بعد از همه اين احتمالات حتي اگه وبلاگ منو بخونه از كجا مي�همه كه اين نشونيها مال خواهرشه؟ پس بايد تا ميتونم نشوني غلط بدم. تو رو خدا از دست من ناراحت نشين كه دروغ ميگم. �قط اسم و اين چيزها رو دورغ ميگم.
اول بگم كه من يه دوست خيلي خوب دارم اسمش شراره است. ( اسم واقعيش نيست ها) خب همه دخترها يه دوست خوب دارن پس داداش ناصر نميتونه از طريق دوستي به اسم شراره ب�همه كه من اينها رو مينويسم.
دوم اين كه من تو اكباتان ميشينم. اما به هيچ عنوان نميگم كه كدوم �از. اصرار هم نكنين. ( خيليها تو همين اكباتان ميشينن و وبلاگ مينويسن. �كر ميكنين داداشم شك كنه؟)
خب من نميخوام جاي سكونتم رو عوض كنم از اينجا خيلي خوش مياد اما ممكنه كه اين رو هم بهتون دروغ گ�ته باشم. مثلا" تو يه شهرك ديگه شبيه اكباتان بشينيم.
او� خسته شدم همش بايد دروغ بگم.
نه ديگه دروغ نميگم. همه دروغها همين بود. بقيه چيزهايي كه مينويسم راسته راسته.
اما تو رو خدا منو درك كنين كه ناچارم دروغ بگم. به خدا داداشم منو ميكشه.
من ميخوام اينجا از همكلاسيام بنويسم و دوستام و تو اين موضوع دروغ نميگم. چون داداش ناصرم هيچ خبر نداره كه تو مدرسه ما چه خبره. هيچ مردي خبر نداره.
نوشته شده در ساعت 1/30/2002 توسط dokhtarak sheytan



از: هذيان در بيداري

اينروزها.....
واقعا اينروزا ديگه ترمز بريدم.اصلا برای حتی يه لحظه هم نميتونم �کرم رو متمرکز کنم.هی ماتم ميبره.گيجم،نمي�همم چيکار می کنم.واقعا آخرش چی ميشه؟می ميريم خلاص ميشيم ديگه.ولی من هر چی �کر ميکنم می بينم واقعا اگه آدمی بخواد هميشه اينطوری زندگی کنه يعنی �قط شب و روز رو به هم بدوزه،بهتره که زندگی نکنه.اين که زندگی نيست.
من ديگه الان اصلا نميتونم آدمهايی رو که ميبينم با شور و اشتياق دارند زندگی ميکنند درک کنم.واقعا چه نيرو و انگيزه ای باعث اين تلاش ميشه؟شايد اونا هم �قط زندگی ميکنند و �کر نميکنند و �قط شکل زندگيشون اينطوريه.من که بيخيال بودم ولی کم کم دارم کمپلت بيخيال کل قضيه ميشم.
برادرم هی ميگه تو پوچ گرايی!نميدونم،منکه اينطوری نبودم،اصلا چی شد که من اينطوری شدم؟!واقعا نميدونم،البته دلايلی دارم ولی نه اونيکه بتونه خودم رو هم قانع کنه.
�اصله خودم رو با اطرا�يانم بيشتر احساس ميکنم،�اميل که هيچی(البته به غيراز دو ن�ر که هنوز در ذهنم جای مخصوص دارند و البته که يکيش پسرخالمه).خانواده هم همينطور،پدرم،مادرم،نميتونم کنار خودم حسشون کنم و برام مثل غريبه ها شدند.
نميدونم اين راه به کجا ميره.ديگه کارهايی رو که دوست داشتم هم نميخوام انجام بدم.دوست دارم زمان در همين لحظه بايسته و تا ابد حرکت نکنه.انقدر تو روياها پرواز کردم که بعضی وقتها �کر ميکنم واقعا ات�اق ا�تاده،باز خوبه که تخيلم قويه،وگرنه نميدونستم چی ميشد.تا زمانی که از خستگی بی اختيار خوابم نبره نميتونم بخوابم.لعنتی.کم کم داره يه جهنم واقعی ميشه.
(دوشنبه 2 بهمن 1380-ساعت 01:00)

يانی به دادم برس!

بازهم به موسيقی و پرواز در ذهن پناه بردم و اينبار يانی بود که به دادم رسيد.يانی ممنون!
حس ميکنم دارم پير ميشم!نميتونم حسی رو که دارم بنويسم.يه جور عجيبی شدم.نميدونم ناراحتم،خوشحالم،ولی احساس تنهايی توش هست.ديوونگی همينه ديگه،شاخ و دم که نداره.(سايت يانی:www.yanni.com)
(دوشنبه 1 بهمن 1380-ساعت 22:00)

بدتر از اين؟

اينروزها جز بدترين روزهای زندگيمه.هيچ چيز بر طبق خواسته هام که هيچ بلکه بر خلا� اونها پيش ميره.اينقدر اينروزا مخصوصا چند روز گذشته برام تلخ بود که حتی �کر کردن بهشون هم عصبيم ميکنه.

واقعا ديگه بدجوری کلا�ه شدم و حسابی قاطی کردم.زده به سرم که...
اما بيخيال،آخراشه.
(دوشنبه 1 بهمن 1380-ساعت 20:44)



از: برگ

Monday, February 04, 2002
٭ ما ايراني ها چقدر ملت تعار�ي هستيم من با رها شده سوار تاكسي شده ام و ديدم كه مثلا دون�ر باهم سوار تاكسي شده اند . هر چقدر هم كه مقصد نزديكتر مي شوند سر پرداخت كرايه شروع به جدل مي كنند تا حدي كه آدم �كر مي كند اين دو ن�ر دارند كشتي مي گيرند بابا جان آخه پرداخت يك كرايه مثلا 50 توماني كه اينقدر تعار� ندارد . اما اگر همين آدم كه دارد سر 50 تومان دعوا مي كند كه پرداخت كنه . دوستش اگه ازش دستي ده هزار تومان ازش بخواهد يك قيا�ه مي گيره يا يك بهانه عجيب پيدا مي كنه تا طر� را دست به سر كنه خلاصه آخه آدم چي بگه ملت عجيبي هستيم . اگه از 72 كشور جهان هم جانور شناس و جامعه شناس و هزار تا شناس ديگه هم بياد باز نمي تونه به راز بقاي اين ملت پي ببره . حالا چه خوشم بياد چه خوشم نياد من هم يكي از همون جانورها هستم كع تو اين كشور زندگي ميكنم
نوشته شده در ساعت 11:13 AM توسط سپهر



از: روي جادة نمناك

January 22, 2002
� ساعت 3 شب از خواب پريدم.همهء چراغها خاموش بود و آهنگ قلعهء تنهايي �رامرز اصلاني از ضبط صوت پخش مي‌شد.دوست دخترم در تخت خواب نبود.توي تاريكي چيزي ديده نمي‌شد ولي احساس كردم روي كاناپهء مقابل تخت نشسته.دقت كه كردم نور قرمز سر سيگاري كه دستش بود را ديدم.تنها چيزي كه در تاريكي ديده مي‌شد همين نقطهء ريز قرمز متحرك بود.وقتي به سيگارش پك زد نور سيگار مثل يك چراغ قوهء ضعي� نص� صورتش را براي يك لحظه روشن كرد.من دراز كشيده بودم و سرم را به طر�ي كه اون نشسته بود برگردانده بودم.احتمالاً اصلاً متوجه بيدار شدنم نشده بود.قصد به هم زدن آرامشش را نداشتم.�قط داشتم به سيگارش نگاه مي‌كردم.دوباره يك پك به سيگارش زد و اينبار هم �قط نص� صورتش ديده شد.سيگار هنوز جلوي صورتش بود ولي ديگه به جز همون نقطهء قرمز چيز ديگه‌اي ديده نمي‌شد.بعد نقطهء قرمز ر�ت پايين و جايي نزديك زمين يك حركت خ�ي� ناگهاني كرد و قسمتي از سرش به همراه خاكستر سيگار در زير‌سيگاري ريخته شد.
هيچ وقت در تاريكي سيگار بهم نمي‌چسبه.وقتي دود سيگار را بيرون مي‌دهم ديده نمي‌شه و همين باعث مي‌شه كه براي اين كه دود را در سينه‌ام احساس كنم محكم‌تر پك بزنم ولي باز هم �ايده‌اي نداره.دوست دخترم هم اون شب احتمالاً همين احساس را داشت.چون پشت سر هم دو تا پك محكم زد.اينبار قسمتي از سينه و گردن و تي‌شرتش ديده شد.سايهء خ�ي� سرش هم روي ديوار پشت‌سرش ا�تاد.ولي باز دو سه ثانيه بيشتر طول نكشيد.احساس سيگار كشيدن توي تاريكي و شهوت ريه‌هاي پر از دود به من هم سرايت كرده بود ولي براي اين‌كه متوجه بيدار شدنم نشه جلوي خودم را گر�تم و به نگاه كردن به اون نقطهء قرمز قناعت كردم.دوست دخترم تو �كر بود و احتمالاً حتي يك بار هم به اون نقطه نگاه هم نكرده بود.
نقطهء قرمز يك جا ساكن شده بود و حركتي نمي‌كرد.نوار توي ضبط تمام شد و دكمهء ���Playبا صداي بلندي بالا پريد.نقطهء قرمز از جاي خودش بلند شد و روي هوا به طر� ضبط صوت راه ا�تاد.وقتي به ضبط رسيد ديگه از شعاع ديد من خارج شده بود ولي حركتي نكردم.چون مي‌دونستم كه دوباره برمي‌گرده سرجاي اولش.وقتي برگشت �رامرز اصلاني دوباره داشت مي‌خوند.
8:25 PM



........................................................................................

Monday, February 04, 2002

از روي جادة نمناك
� در وبلاگ آقاي درخشان ديدم كه از نوشتهء شخصي به نام مرتضي نگاهي در بارهء مخملبا� صحبت كرده.قبل از اين كه ادامهء يادداشت آقاي درخشان را بخوانم اول ر�تم و نظر مرتضي نگاهي را خواندم.هنوز متحيرم كه چگونه كسي مي‌تواند به جاي نقد يك اثر هنري صاحبش را بررسي كند؟�كر مي‌كردم اين قبيل كارها مختص روزنامه‌هايي امثال كيهان و رسالت خودمان است.آقاي نگاهي حتي به گبه هم همين طور نگاه كرده است.من نمي‌دانم آن منيت مخملبا� كه ايشان از آن دم مي‌زنند در كجاي گبه نه�ته است.يا ناصرالدين‌شاه.يا نون و گلدون؟ من نمي‌دانم اين آقاي نگاهي كيست و كجاست.اما مي‌دانم كه تا عمر دارم گبه را �راموش نمي‌كنم.مخصوصاً لهجهء شيرين آن پيرمرد را كه گبّه خانوم گبّه خانوم مي‌گ�ت.يا صحنهء از كوه پرت شدن شعله-خواهر گبّه- و خاك كردنش.يا نوبت عاشقي و هنر پيشه را... نمي‌توانم درك كنم كه چطور كسي مي‌تواند به بهانهء نقد يك �يلم ، يك �يلمساز را با چنين بغض و كينه‌اي به لجن بكشد؟
بعد ، وقتي ادامهء نوشتهء آقاي درخشان را دربارهء آن مقاله خواندم متوجه شدم كه مخملبا� حتي از ال�باي سينما هم بويي نبرده و اگر هم يك سال قبل از حمله به برجهاي آمريكا و بمباران ا�غانستان، دربارهء ا�غانستان �يلم ساخته نه از روي دلسوزي براي مردم بدبخت ا�غانستان ، بلكه به دليل اين بوده كه از واقعهء يك سال بعد بتواند بهره برداري تبليغاتي كند. �كر مي‌كنم آقاي درخشان به جاي اين كه با لط� و بزرگواري خود مخملبا� را كمي باهوش و خلاق بخواند ، بهتر بود كه در بارهء غيب گويي ايشان مي‌گ�ت كه چگونه قبل از اين كه واقعه‌اي ات�اق بي�تد از آن سوءاست�اده كرده است.
بهتر است تا من هم انگ خودشي�تگي و تازه به دوران رسيدگي نخورده‌ام بيشتر از اين به اين موضوع نپردازم كه هوا بس ناجوانمردانه سرد است!
6:24 PM

از نيويوركي


Saturday, January 05, 2002
امروز يه كتاب جالب گر�تم به نام "من و رضا"، كه رضا اينجا منظور همون رضا پهلوي. نويسندش، احمد علي مسعود انصاري، حسابدار سابق خانواده پهلوي بوده... كتاب جالبيه. يه چند وقت پيش "باربارا والترز" با اين نيم پهلوي ما مصاحبه اي داشت. همون حر� هاي معمول و تكراري كه همه ما هزار بار شنيديم، (البته خوب لابد براي آمريكائي ها تازگي داشته) ولي چيزي كه من تا حالا نشنيده بودم اينه كه يارو كار نمي كنه و از ايرانيهاي مقيم آمريكا كمك مالي مي گيره!!! خيلي تعجب كردم، يعني چي؟ اين رضا مگه داره براي ايراني ها اينجا چيكار ميكنه؟... ادامه مصاحبه موضوع رو روشنتر كرد...


- باربارا : خوب جناب عالي مقام شاهزاده رضا پهلوي، مي شه در مورد همكاريتون با جامعه ايراني مقيم آمريكا بيشتر توضيح بدين؟
- رضا : نه!
- بار : باشه يه سوال ديگه... مي شه بيشتر در مورد جامعه ايراني مقيم آمريكا و همكاري انها با شما توضيح بدين؟
- ر : آآم ... چرا كه نه؟ سوال خوبيه! من و تعداد زيادي از نخبگان و... �رش�روشان ايراني 2 بار در ه�ته در خانه من ملاقات داريم.
- بار : ادامه بدين...
- ر : همين.
- بار : خوب... در اين ملاقات ها چي مي گذره؟
- ر : هيچي... پنجشنبه شبها دعاي كميل است، و جمعه صبح ها عزاي آشوراي داريم، صداي من هم خيلي خوبه ميدونستيد؟
- بار : پولش خوبه؟
- ر : عالي!
خلاصه نيم پهلوي يا داره براشون ميره بالا منبر يا خود�روشي! (ببخشيد، ديگه اين روزها كلمه "خود�روشي" رو آدم تو وبلاگش بذاره hit هاش مي پره بالا!!)

posted by ME ! | 6:23 PM

از و نامم شايد اين است شهرزاد

٭ زير دهمين چنار
پشت به چهار �صل
نيمه ای پنهان
در انتظار نيمه شبی بی سحر است
نوشته شده در ساعت 10:38 PM توسط Shahrzad Alemfathi

٭ اسرارم را در آخرين پستوی وجود
پنهان می کنم
خون ريخته
به رود بازنمی گردد
نوشته شده در ساعت 10:38 PM توسط Shahrzad Alemfathi

Ù­
رها بودی
شک آمد و دستانت را
به هزار زنجير آلود
زنجيرها زا خون تو
روئيدند
و اينک قلب تو
زندان تمام آينه هاست
نوشته شده در ساعت 10:38 PM توسط Shahrzad Alemfathi

از وبلاگ هيس!
Tuesday, February 05, 2002
بي گناه
همش تقصير خود قرمساقمه . آخه کدوم الاغي ساعت 1 نص�ه شب
پياده راه ميو�ته تو خيابون . کاش به حر� ننم گوش ميکردم
اون خدا بيامرز همش بهم ميگ�ت که
ــ ابوالحسن !!ننه جون شبا زود بخواب که صبح زود بيدار شي .
ننه جون سحر خيز باش تا کامروا باشي
اما من گوش ندادم . حداقل اگه گوش ميدادم اون ساعت صبح
خير سرم کپه مرگم را گذاشته بودم و خواب بودم و ديگه هوس
معجون خوردن به سرم نميزد. معجونای بابا رحيم تو خيابون ستار خان
خيلي ردي� بود . موز ، عسل ، پودر نارگيل ، پسته ، گردو ... به به
کاش ميتونستم يه دونه مخصوصشو بخورم . مسخرس حالا اين بالا چه
هوسهايي که نميکنم .
ننم خدا بيامرز از وقتي که �هميد بنگي شدم بهم ميگ�ت که بنگ نزنم .
دعوام ميکرد ، التماس ميکرد ، جيغ ميزد ، خواهش ميکرد ، تمنا ميکرد .
ميگ�ت که :
ــ ننه !! ابولحسنم !! �دات شم اين کارا آخر عاقبت نداره نکن . مرگ ننه نکن
اما کو گوش شنوا . حر�اش مثل ياسين بود و منم خر . ياسين تو گوش
خر �رو نميره .يه گوشم در بود يه گوشم دروازه
خدا بيامرز گ�ت :
ــ ننه جون !! اين پسره دماغ کرکسيه !! هيکل استخونيه کيه ؟
من گ�تم :
ــ کي ننه ؟؟ اصغر کرکس رو ميگي ؟ ر�يقمه
جواب داد
ــ ننه اين پسره برا تو ر�يق نميشه جای ر�يق بازی بچسب به يه کاری اين پسره
ر�يق نابابيه
ــ بي خيل شو ننه نه اين که ما خودمون خيلي بابيم . ر�يق ناباب کجا بود ؟
به ننم راستش رو ميگ�تم . اين درست که اصغری عملي بود . اين درست که ساقي بود
کاسب بنگ و غبار و ترياک بود اما مگه خود من چه گهي بودم من هم
دزدی ميکردم . همون شب کذايي بعد اذون مغرب دم کله پزی ممد گلابي
اصغر کرکس اومد و باهام دست داد و تو دستم يه ربي( يک ربعي . يک
چهارم بيست و پنج گرم . يکي از واحدهای �روش حشيش . شش گرم )
بنگ گذاشت .
ابوالحسن ــ کرکس !! اين چي بود گذاشتي تو دستم ؟
اصغر ــ يه بنگ نابي دستم رسيده . خيلي جوهره . بزن حالشو ببر
راستي ابولي !! �ردا شام و ناهارت رو مهمون مني امشت يه تا ( يک کيلو )
به يه مشتری ميخوام ب�روشم . کلي مايه تو دستم ياد
خدا ننم رو بيامرزه خدا بيامرز يه عادت بدی دشت اونم �ضولی بود من هم
عين خودش تربيت کرده بود... �ضول !! اگه �ضول نبودم که اين بدبختي ها
سرم نميامد . اگه �ضول نبودم شايد الان با منيژه دختر اوس غلام نجار تو
زير زمين خونه خان باجي داشتيم کثا�ت کاری ميکرديم . اگه اونجا بوديم
الان رو بشکه ن�ت چرب و چيلي خان باجي رينگ ميگر�تم و برا منيژه ميخوندم :
خداوندا زمستان آ�ريدی
به روی سينه پستان آ�ريدی
بنازم اين همه زيباييش را
به زير نا� گلستان آ�ريدی
...
وختي که شروع به خنده ميکرد و لبای قلوا ايش رو باز ميکرد من ديونه ميشدم
بلندش ميکردم و رو اون تشک رنگ و رو ر�ته مينداختمشو و چادرش رو س�ره ميکردم
مانتو مغنعه مدرسش رو در مياوردمو و ...
چه پستونايي داست چه پاهای قشنگي داشت ... حتما" الان اون ناصر شلغمه بزمجه
الان بردتش تو لونه ک�تراش و داره ميمالونتش .
اين همه به اين دنيا لعنت مي�رستادم قدر اين خوبياش رو نميدونستم . همش به
خاطر �ضول بودنم و حر� گوش ندادنم بود . تو ان�رادی که بودم همش به خودم
�حش ميدادم که آخه مادر قحبه به تو چه مربوط که ساعت 2 نص�ه شب چرا يکي
رو از تو يه ماشين جوادی س�يد ميندازن تو جوب که بخوای بری بالا سرش و از
رو دلسوزی اون ضامني دسته صد� رو از پشتش بکشي بيرون که اثر انگشتای
بي قوارت بيو�ته رو دسته ضامني که بعدش نتوني به مامور گشت و ا�سر نگهبان
و بازجو آگاهي و قاضي دادگاه ثابت کني که بابا من با من با اصغر کرکس ر�يق
بودم باهاش خصومتي نداشتم که بخوام ضامني به پشنش �رو کنم من اصلا" خبر
نداشتم که اوني که پرت شد اصغری بوده وقتي که بر گردوندمش �هميدم اصغریه .
اصغری اينقدر ن�س داشت که بهم بگه :
ــ اب ابولي . ج ج جنس سام وو دددزدیدن ن
ابولحسن ــ کيا اصغری ؟
ــ د د د ددااام ب ب ب بووود همه موادام رو گر�تن ن ن خوددددشوووون بريزن تو
ب با با بازاررر
ابولحسن ــ کيا ؟؟
ــ ب ب ب بس س س ی سی بسيـ....
بعدشم مرد . اين حر�ا به گوش کسي نمير�ت . ما رو کردن بي آبرو تو محل و
جلو در و همسايه خدا ازشون نگذره
خدا ننم رو بيامرزه دوست داشتم سر ميذاشتم رو اون چادر س�يد گلگليش و
دستاش رو ميبوسيدم هوس گرمي دستاش رو کردم . هوس کردم دست ميکشيد
پشتم و موهام رو ناز ميکرد . دست ميکشيد روی گوشم و برام لالايي ميخوند .
آخ ننه هيچ حر�ت رو گوش نکرده بودم جز يکيش . يادته بهم ميگ�تي که بيگناه
تا پای دار ميره اما بالای دار نميره ؟ ننه من تو اون چار ديواری وقتي که ديدم
همه حر�ات درسته . اين حر�ت اميدم شده بود و همه باورم همش تو ان�رادی قدم ميزدم و
پيش خودم ميگ�تم حر� ننم اشتباه از آب در نمياد . حتي وقتي خبر دق کردنت
رو بهم دادن هم با همه ناراحتيم اميدوار بودم که از اين خراب شده در بيام
و بيام سر خاکت اشک بريزم . وقتي که داشتم مير�تم دم چوبه دار همش منتظر
بودم که بيان بگن که اون پيکانه پيدا شده . وقتي که طناب رو انداختن گردنم قلبم
مثل کون مرغ ميزد اما منتظر بودم که بيان بگن که بابا اين ننه مرده بيگناه
کار نيروهای خودی بوده . وقتي ر�تم رو صندلي باز هم منتظر بودم .
ننه از ترس شاشيدم به خودم اون يارو مرد ريشوئه حکم رو خوندش بازم منتظر
بودم که بيان بگن بخشيده شدی . اما اون سرباز قلچماقه که یه کيسه
سياه پارچه ای انداحته بود رو سرش يه لگد به صندلي زد . صندلي از زير پام
جا خالي داد و يه درد شديد تو گردنم . با چند تا تکون شديد و و يه د�عه آزاد شدم .
. ديگه تموم شد . از اون موقع تا حالا هم بالا سر
اين جنازه سرگردونم و دارم اين خزغبلات رو به هم ميبا�م .
□ نوشته شده در ساعت 12:48:06 PM توسط aria .

از پرش ارت�اع
Wednesday, December 19, 2001
� اينشتين هم اينكاره بوده:
“وقتي با دختر زيبائي دو ساعت مي نشينيد و گپ ميزنيد احساس مي كنيد كه تنها يك دقيقه گذشته اما وقتي كه روي يك بخاري داغ يك دقيقه مي نشينيد حس مي كنيد دو ساعت گذشته،
خب،اين دقيقاً لب كلام تئوري نسبيت است�
□ نوشته شده در ساعت 3:13 PM توسط afshin iq
� خدايا ؛Audiogalaxy را از شر دشمنان ح�ظ ب�رما
□ نوشته شده در ساعت 3:05 PM توسط afshin iq
� امروز بعد از ظهر از سر تخت طاووس پياده به سمت پائين مي اومدم كه صحنة جالبي رو ديدم،يه بابائي كنار خيابون وليعصرماشينشو پارك كرده بود،صندوق عقب رو زده بود بالا،كله شو كرده بود توي صندوق ومثل كارتونها هي آت آشغال ميريخت تو جوب و آب هم آشغالا رو با خودش ميبرد.از سروضع و ماشينش كه يه پيكان كج و كوله مدل 48 بود ميشد �هميد كه پائين شهر زندگي ميكنه.خب چون شيب خيابون به سمت جنوبه اون آشغالي كه اين آدم ميريخت تو جوب طبق قانون جاذبه برميگرده به خودش!شايد از همين مثال ساده بشه �هميد كه چرا اونائي كه شعور اجتماعي كمتري دارن از ر�اه و آسايش كمتري هم .برخوردارن ؛اين قانون طبيعته (البته هر قانوني استثنا هم داره،ميتونين حدس بزنين؟)
□ نوشته شده در ساعت 2:43 PM توسط afshin iq
........................................................................................

Sunday, December 23, 2001
� ايناكه مي بينين اسماي چندتاازشاهكارهاي سينماي قبل از انقلاب اين مرزوبومه:
آقا مهدي كله پز-احساس داغ-اخم نكن سركار!-اول هيكل-پشمالو!!-برهنه تا ظهر با سرعت(طر� تحت تاثير موج نو �رانسه بوده)-جبار سرجوخة �راري-حسن �ر�ره - خانم دلش موتور ميخواد(خجالت نكش،راستشو بگو)-خوشگلا عوضي گر�تين-دماغ سوخته ها-زنده باد خاله-زيباي پررو-شوخي نكن دلخور ميشم(اين واقعاً اسم �يلمه،شوخي نميكنم)-شوهر كرايه اي-صدكيلوداماد-ضعي�ه-عموسبزي �روش-�قط آق مهدي ميتونه-كي به كيه؟-مهدي مشكي و شلوارك داغ-ول معطلي(واقعاً)-هردمبيل وهردم كلنگ-هلوي پوست كنده-يكي خوش صدا يكي خوش دست.....
خيلي دلم ميخواد اون آدمائي كه اينارو ساختن و اونائي كه ر�تن سينما و ديدنشون رو ملاقات كنم،اين �رهنگ و اين نوع سليقة مبتذل هنوز هم در اين مملكت غالبه،�قط شكلش �رق كرده و جاش،ميشه در تلويزيون پيداش كرد و يا در نوارهاي موسيقي شنيد و حتي در سينما هم ميشه ردشو ديد.
واي بر مـــــــــــا
□ نوشته شده در ساعت 1:06 PM توسط afshin iq

از لامپ
يه دوست بحريني دارم که ايراني الاصله. خوب آدم اينجا که هست هرکي رو مي بينه که �ارسي حر� مي زنه زود جذبش مي شه چون همزبون خيلي به آدم کمک مي کنه که آدم روحيه اش رو ح�ظ کنه. دوستم خيلي مذهبيه. من هم چون ديگه بي نهايت مذهبي هستم هميشه با هم دعوا داريم. تا يه بحثي مي شه من شروع مي کنم از يه چيزهايي حر� مي زنم که دوستم جوش مي آره. به زمين و زمان هم رحم نمي کنم شروع مي کنم همينطور تئوري دادن. تئوريهاي لامپ هم که معرو�ه. خلاصه هميشه آخرش مي کشه به اينکه من از دستش عصباني مي شم و ولش مي کنم تنها مي رم خونه! هر چي هم مي خوام اين کار رو نکنم واقعا ديگه زورم مي آد از بعضي حر�هاش. دوباره پس �ردا بهش زنگ مي زنم که «آقا چه خبر؟» و دوباره با هم دوست مي شيم. تا حالا شونصد بار باهاش شرط کردم که ديگه هيچ کدوممون نبايد راجع به مذهب صحبت کنيم، ولي باز هم هر روز يه بازي در مي آد!
خلاصه يه روز با اين دوستمون داشتيم از سينما بر مي گشتيم خونه. نمي دونم چطور شد که بحث کشيده شد به جنس لطي�. آها يادم اومد. داشت به من مي گ�ت که «اون روز که با خواهرم دست دادي من يادم ر�ت بهت بگم که بين ما رسم نيست که مرد با زن دست بده!»
من هم خودم رو زدم به خريت که: «ا�؟ من نمي دونستم. آخه تو ايران اگه با دختري موقع آشنايي دست ندي خيلي بده. اصلا عر� جامعه اينطوريه که حتما اگه نمي توني بغلش کني بايد باهاش دست بدي.»
گ�ت: «آره خوب ايران �رق مي کنه حتما ولي آخه توي اسلام ... »
خلاصه کلي توضيح المسائل بهم داد که چمي دونم دست زن لطي�ه دست مرد زمخته چنانه و چنينه و آخرش من �هميدم که قضيه با اين مساله که من ديگه با خواهرش دست ندم تموم مي شه بنابراين سريع بحث رو تموم کردم.
يه کم راه ر�تيم بحث کشيد به ته و توي رابطه من و دوست دخترم در ايران. کلي پرس و جو کرد و با تئوريهاي �جيع من در مورد «لزوم داشتن رابطه جنسي قبل از ازدواج (مخصوصا براي دخترها)» و «لزوم بازنگري در �لس�ه ازدواج» و چهارهزار و شونصد تئوري «لزومانه» مواجه شد و شروع کرد به ارشاد من: «تو يعني اجازه مي دي الان دوست دخترت در ايران با هرکي که مي خواد باشه؟»
گ�تم: «ببخشيد مگه دوست دختر بنده آدم نيست؟ در ضمن من اصلا چي کاره هستم که بخوام بهش بگم که چطور زندگي کنه؟ به اضا�ه اينکه حتي اگر زنم هم بود من هيچ وقت يه همچين حر�ي نمي زدم.»
گ�ت: «آخه وقتي دختر با چند تا پسر باشه...»
گ�تم: «همونطوره که پسر با چند تا دختر باشه.»
گ�ت: «نه اينجوريها هم نيست. مثلا خواهر خودت �کر کن قبل از ازدواج چندين بار دوست پسر عوض کرده باشه.»
گ�تم: «من به خواهري که انقدر عقلش مي رسه که بايد قبل از ازدواج با چند تا پسر دوچرخه سواري کرده باشه تا دنيا دستش بياد ا�تخار مي کنم!»
گ�ت: «آخه...»
مي دونم تو اون مغزش چي مي گذره. هموني که تو مغز عده خيلي خيلي زيادي از مردهاي ايراني مي گذره. اونهايي که موقع خودشون که مي رسه اشکال نداره تو هر دهکوره اي «دوچرخه سواري» کنن، ولي نوبت خواهرشون که مي رسه يه ق�ل مي زنن رو دوچرخه که نکنه در و همسايه ببينن خواهرمون داره «دوچرخه سواري» مي کنه آبرو ديگه براي خونواده نمي مونه. خواهر بدبخت رو توي خونه زندوني مي کنن تا يه بابايي بياد لط� کنه يه کوچه رو براش «برزنت» کشي کنه که در حالي که کسي اين دختر رو نمي بينه، شبها اين آقا پدال بزنه و خانم ترک دوچرخه بشينه و از دوچرخه سواري آقا لذت ببره. هر وقت هم که آقا احساس دوچرخه سواري بهش دست بده خانم بايد بره ترک بشينه وگرنه آقا مي ره تو کوچه هاي ديگه دوچرخه مي رونه. �کر نمي کنم اون خانم هيچ وقت �کرش رو هم بکنه که به آقاهه مهربون بگه که يه بار هم تو بشين ترک من مي خوام پا بزنم! اصلا پدال زدن بلد نيست...
خلاصه گوشم از اين چيزها پر بود براي همين يه جوري سر و ته قضيه رو هم آوردم. دوباره بحث کشيده شد به تئوريهاي ا�تضاح من در مورد «برابري حقوق زن و مرد». دوباره اين دوست عزيزم شروع کرد راجع به «تساوي بله ولي تشابه نه» - که صد ساله دارن تو کتابهاي تعليمات ديني تو مخمون �رو مي کنن ولي تو مخ من يکي �رو نر�ته هنوز - بحث کردن. وسط بحثش رسيد به اينجا که «مثلا يه زن نمي تونه رييس جمهور خوبي باشه! اصلا زنها نبايد در کار تصميم گيريهاي مهم شرکت کنن»
(دقت کنيد به بند ششم منشور �وق الذکر)
گ�تم: «چرا؟! مگه چه �رقي مي کنه؟»
گ�ت: «تصميمات زن بعضي وقتها درست نيست!»
گ�تم: «مثلا؟»
گ�ت: «مثلا در دوره ماهانه زن يه تصميماتي ممکنه بگيره که ...»
...
اين يکي از همون بارهايي بود که من تنهايي برگشتم خونه!
دعا: خدايا! مردم ما را از انعکاس نور «لامپ» در «منشور سيب زميني» بهره مند ب�رما! آمين...
10:21 PM



از وبلاگ سيزي�
٭ پدر من سکتهء مغزی کرده. سه ساله. اون الان ه�تاد سالشه. در اثر سکته سمت چپ بدنش �لج شده. ميگن اگه ضايعه در نيمکرهء راست مغز بوجود بياد، سمت چپ بدن �لج ميشه ، اگه در نيمکرهء چپ بوجود بياد، سمت راست. ظاهرا" هر کدوم از نيمکره های مغز به قسمت مخال� خودشون �رمان ميدن. پدرم قدرت تکلمش رو هم از دست داده. ديگه نميتونه حر� بزنه ، واين چيزيه که بيشتر از همه تو اين مدت باعث عذابش شده. اون کاملا" هوشياره. حر�ای ما رو مي�همه و نسبت به محيط اطرا�ش مث هرآدم ديگه ای عکس العمل نشون ميده. اغلب اوقات پيش مياد که دلش ميخواد يه چيزی رو به ما بگه، و با تمام وجودم سعی ميکنه تا اينکارو بکنه. دستشو حرکت ميده ، شکلهايی رو تو �ضا ميکشه ، صداهايی از خودش درمياره... اما ما معمولا" متوجه نميشيم چی ميخواد بگه. يه چنين موقعهايی هی ازش ميپرسيم:
- چيه؟.. گرسنته؟.. آب؟؟.. آب ميخوای؟.. لگن لازم داری؟.. نه؟؟ .. پس چی؟ .. سردته؟.. گرمت شده؟؟..
و اکثر اوقاتم، دست آخر نمي�هميم چی ميخواسته بهمون بگه! .. واون چقدر تو يه همچين لحظه هايی، از اينکه نتونسته چيزی رو که تو سينه ش بوده بيرون بريزه ، عذاب کشيده... بارها شاهد بودم که از سؤالهای احمقانهء ما عصبانی شده و باهامون قهر کرده... قهر کرده و روش و برگردونده تا به ما ب�همونه، اونم يه «آدمه» و «�قط» به اين چيزايی که ما گ�تيم نياز نداره!.. حتی اگه يه آدم پير و زمين گير و ازکار ا�تاده باشه! ..
...
امروز داشتم به اين �کر ميکردم که من «اينجا» دنبال چی ميگردم؟!.. بقيه؟.. بقيه چی؟!.. اونا دنبال چی ميگردن؟!..
چرا من اينقدر برام مهم شده که هر روز بيام اينجا و قصهء خودمو بگم؟!.. چرا برای شما مهمه که بياين و قصهء خودتونو بگين؟!.. چرا «سيب زمينی» �کر ميکنه به اينترنت معتاد شده واگه يه روز ايميلش رو چک نکنه انگار بهش دوا نرسيده؟!.. چرا«خورشيد» زير آمپول و سرمم که باشه، بايد خوشو برسونه به کا�ی نتی چيزی و يه سری به «اينجا»(که معلومم نيست واقعا" کجاست؟) بزنه ؟! ... واقعا"«اکبر» قبل از اينکه شروع کنه به وبلاگ نوشتن ، اين س�رهء پ�ر دلش رو، اونجا ، بين آدمای زبون ن�هم ، پيش کي وا ميکرده؟!... راستی چرا مردم ما اينقدر دلشون پ�ره؟!.. چرا همش ميخوان واسه يکی حر� بزنن؟.. برا يکی درد دل کنن؟!.. چرا اينجا همه دربه در دنبال گوش شنوا ميگردن؟؟.. و چرا اين «گوش»، امروز اينقدر کمياب شده که بايد اينجور جاها ، يعنی تو يه دنيای غير واقعی ، اونم با لباس مبدل و اسم مستعار دنبالش گشت؟؟.. چرا همهء ما دوس داريم يکی بياد نوشته هامونو بخونه و حر�مونو بشنوه؟؟.. حر�مونو ب�همه؟؟.. چرا پدرمن انگار هنوز يه عالم حر� تو سينه شه که دلش ميخواد برای ما بگه.. ومام ب�هميم و هی ازش نپرسيم: چيه؟..آب ميخوای؟.. نون ميخوای؟.. سردته؟.. گرمته؟..
.. چرا؟ .. چرا؟؟
....
دست و پايی ميتوان زد، بند اگر بر دست و پاست
وای بر حال گر�تاری که بندش بر دل است!
نوشته شده در ساعت 7:50 PM توسط reza nezamdost

از گنگ خواب‌ديده:
مولوی بيتی دارد که به زيباترين شکل قدرت و جادوی وجود زن را نمايش ميدهد:
آن که عالم مست گ�تارش ب�دی "کلّمينی يا حميرا" ميزدی
در باره رسول اسلام است. ميگويد او که عالم همه از گ�تارش مست می شدند و کلامش نوشداروی تمام جانهای خسته بود، خود برای گريز از لحظه های دشوار حيات و سنگينی لحظه های وحی به حميرا (عايشه) روی می آورد و نيازمند کلام او بود و به او می گ�ت با من حر� بزن.(کلمينی(kallemini)=با من صحبت کن)

□ نوشته شده در ساعت 11:23 PM توسط علي شوريده

از وبلاگ گندم‌زار:
� چشم هام رو مي بندم....توي دلم به قطعه هاي رنگي و گچي پاستل سلام مي كنم ....با خودم مي گم : هر چي تو بگي ....همون طوري چشم بسته يه رنگ رو انتخاب مي كنم....چشم ها مو باز مي كنم...خاكستري!....اين ديگه آخرشه...اين يعني بدبختي...يعني نبود هيچ رنگي....خاكستري.... و مرا به ياد سنگ ها مي اندازد....شايد سنگ شده ام ....و شايد هم اين معنيش تركيب دو رنگ است...دو رنگ مكمل....در هم شدن و يكي شدن ....چه معناي تازه اي از اين خطوط خاكستري نقش شده بر سپيدي كاغذ مي توان گر�ت ؟
رنگ بعدي پس از كلي نگاه كردن به جعبه مقوايي رنگ ها انتخاب مي شود....زرد‘در امتداد خطوط خاكستري همانجا روي سپيدي كاغذ رد پر رنگي از زرد بر جا مي گذارم....به ياد خورشيد مي ا�تم...در بالايي ترين نقطه كاغذ خورشيد را رسم مي كنم.....زرد زرد...و بعد دوباره به جعبه خيره مي شوم...هيچ رنگي نيست كه راضيم كند....شايد دوباره اينبار ....همان زرد ...خاكستري!...اما نه اينبار صورتي توجهم را به خود جلب مي كند...صورتي كم رنگ ...و آن را تا آن بالاها ..كمي نزديك به خورشيدم كه دايره اي زرد بيش نيست امتداد مي دهم....كم كم به كشيدن آسمان آبي دلم گرم مي شود....و اينچنين است كه رنگ ها شكل مي گيرند و بازي رنگ ها آغاز مي شود....رنگ ها ديگر از آن خود نيستند از جنس روح من شده اند....و تمامي حس هاي متناقض اما يكدست مرا در بر مي گيرند...طي� رنگي ....شايد براي همين است كه اولين رنگ انتخابي خاكستري است......شايد سنگ شده ام ....به تصوير نگاه مي كنم ....چهره زني كه گيسوانش باد مي خورد ....رو مي گردانم ....نه..اين نبايد من باشم....زني محصور در ا�كار پريشان ....زنيبا گيسوان ا�راشته در باد.
□ نوشته شده در ساعت 3:04 AM توسط baran s
از قاصدك
� من از چيزهايي در دنيا خوشم نمي آيد. يعني بدم هم مي آيد.
مثلأ اس�ناج و گربه.( البته دور از جون پلنگ آقاي سردوزامي چون گربه نيست و پلنگ است) و اين شووينيسم پوسيده� كمرنگ بي رمق كه در مهاجرت مد شده...
همان كه محدود مي شود:
... به ر�تن به جشن نوروزي كا�ه كاباره هاي آنچناني.
...به گ�تن درود به جاي سلام و سپاس به جاي ممنون .
...به تابلوهاي نقاشي از سربازان هخامنشي , كه همگي, مثل دوران كودكي نوجواني من, گويي از يك نوع كم خوني مزمن به دليلي ناشناخته رنج مي برند.
...به آن سماور و قوري طلايي رنگ كه هويت بهترين چايي سيلان را هم مي گيرد و تبديلش مي كند به آب زيپويي كه بو و مزه �لز مي دهد.
...به گوش دادن و لذت بردن از رونوشت هاي باسمه اي سرود اي ايران كه از مصيبت شنيدنش پيكر زنده ياد خالقي هم بي گمان در خاك مي لرزد.
...به اين �روهر بي زبان كه به اشكال بي سر و ته از طلا و نقره و مس و برنز ساخته شده و به گردن و گوش و دست و بازو و در و ديوار آويزان است.
...به اين ن�رت بي اساس از هر كه غير ايراني است. از اين احساس برتري مسخره كه ديگر تهوع آور شده است.
...به اين اسامي آريايي- من درآوردي كه معلوم نيست از روي كدام سنگ قبر اقتباس شده, كه تل�ظشان از عهده� هيچ نگونبختي بر نمي آيد.
...به اين تاريخ و تقويمي كه سال به سال قدمتش چندين برابر مي شود. دو هزار و چندين ساله بود و شد پنج هزار ساله و بعد شد ده هزار سال تاريخ مدون. همين روزها هم حتما� كش� مي شود كه دايناسورها با هم به زبان پارسي سره گپ مي زده اند.
...به اين داروهايي كه براي درمان بيماريهاي مام ميهن تجويز مي شود. داروهايي كه خود حكيم هم مي داند كه از تاريخ مصر�شان سالها گذشته است
...به اين تعصب بيمارگونه� واگيردار كه در اين غربت غريب هر روز بيشتر و بيشتر احساس مي شود.
بدم مي آيد.
از اين پوسيده� بيرنگ بوي نا و دشمني گر�ته� بي اعتبار بدم مي آيد.
خسته ام كرده. حالم را بد مي كند. انگار در دلم رخت مي شويند.
همين.
□ نوشته شده در ساعت 2:27 AM توسط * GhAsedak

از سيب زميني:
٭ آدم و گودال
گودال عميق بود،آدم ته گودال بود،ته گودال سرد بود،تاريك بود. آدم ميخواست بيرون بيايد، آدم �رياد زد،كمك خواست ولي كسي به كمكش نيامد! باز هم �رياد و باز هم كسي نبود . آدم از ديوار گودال بالا ر�ت ليز خورد و به زمين ا�تاد. باز هم �رياد زد باز هم كسي نبود! باز هم بالا ر�ت وباز هم ليز خورد. بازهم و باز هم و بازهم.
آدم باز هم بالا ر�ت ، ليز نخورد و به زمين ني�تاد. بالاتر ، ليز نخورد ، بالاتر، به زمين ني�تاد ، بالاتر ، به لبه گودال رسيد ، بالاتر آدم از گودال بيرون امد.آدم بيرون گودال بود ، جائي كه سرد نبود.
آدم به راه ا�تاد ، به يك گودال رسيد ، �ريادي شنيد كسي كمك ميخواست. آدم ايستاد ، باز هم كسي �رياد زد ، باز هم كمك خواست.
كسي گريه كرد ، التماس كرد ، �رياد زد ، كمك خواست ، آدم توجه نكرد! آدم به راه خود ادامه داد!
به قلم ... از شوراي سردبيري آراد

جمله حكيمانه: وجدان انسان مثل گوزي ميماند كه اون ته گير كرده به همين راحتي ميشه خلاصش كرد واز دستش راحت شد!
دعاي امروز: خدايا هيچوقت من سيب زميني رو مثل آدم تو قصه نكن!!!
نوشته شده در ساعت 9:25 AM توسط ramin tj

اخترك ب 612 كجاست:
Tuesday, January 08, 2002


� عاشق تر از پدرم به كوه كسي رو نديدم الان چندين ساله كه ديگه نمي تونه بره كوه ولي براش �رق نمي كنه روي صندليش مي شينه
چشمهاشو مي بنده و
خنده برلب غرقه در رويا
مي ره به سمت قله هاي بلند. هر وقت دلم خيلي براش تنگ مي شه ياد يك نقطه قرمز مي ا�تم. شايد خنده دار باشه و لي واضح ترين تصويري كه از اون در ذهنم دارم يك نماي بسيار دوره بقدري دور و شبيه يك نقطه
منتهي نقطه اي كه در يك قاب بزرگ قرار داشت. قابي به بزرگي و وسعت منطقه علم چال و در پاي ديواره علم كوه.
اون سال گ�ته بود وقتي شما براي صعود مي رويد من هم مي خوام بيام اونجا. و گ�ته بود كه مزاحمتون هم نمي شم . خودم تنها مي آم و تنها برمي گردم �قط مي خوام صعود شما را ببينم.
من هم خوشحال بودم از اينكه مي خواد با ما باشه هم ناراحت. نگاه كردن به صعود يك تيم روي ديواره يكي از سخت ترين كارهاي دنياست. تمام مدتي كه ن�رات مشغول صعود هستن و گيره به گيره بالا مي رن اون كسي كه پايين نشسته توي ذهنش مي گه نكنه چيزي بشه نكنه ات�اقي بي�ته و اين اضطراب تا پايان صعود هميشه وجود داره.
صعود از ديواره ها هميشه با يك ابهام همراه حتي اگه بدوني مسير هيچ مشگلي نداره باز ممكنه هزار ات�اق بي�ته يك نوع عدم قطعيت يك نوع چه خواهد شد بزرگ ...
و وقتي ما براي صعود ر�تيم اون از ساعت 4 صبح بيدار شد ر�ت روبه روي ديواره روي تخته سنگها ايستاد و ما را نگاه كرد.
من ن�ر اول گروه اول بودم و دو تيم ديگه هم پشت سر ما. اون سال خيلي سرحال بودم و شش طولي را تا تاقچه تراورس صعود كردم سريعترين زماني بود كه تا اون موقع ر�ته بودم . چيزي در حدود دو ساعت. بقدري گرم صعود بودم كه اصلا به پشت سرم توجه نداشتم . وقتي رسيديم به تاقچه تراورس ديدم كه بقيه دو تا سه طول طناب با ما �اصله دارن . يادش بخير با مجيد نشستيم تو آ�تاب و منتظر بچه ها شديم.
مجيد مي گ�ت وقتي برگرده يه كلاس آموزش dos براي بچه هاي راهنمايي داره و من داشتم اونجا براش مي گ�تم جلسه اول چي درس بده . وقت اضا�ي گير آورده بوديم ديگه .
تاقچه تراورس يك سكو سه متر در نيم متره روي ديواره است كه اگه ازش سنگي به پايين بياندازيم صا� 250 متر مي ره پايين تا اول يخچال از اونجا بود كه اون نقطه قرمز رو ديدم .كه ايستاده و داره ما رو نگاه مي كنه.انگار ضربان قلبش رو حس مي كردم. انگار صداي ن�س هاشو مي شنيدم و صداي ذهنش
مجيد كه از سكوت من متعجب شده بود پرسيد چي شده و من �قط با دست اون نقطه رو بهش نشون دادم كه ايستاده بود و ما رو نگاه مي كرد. مجيد گ�ت چيزي نيست كه اون خوشحاله تو دل واپسي !!
مسير را ادامه داديم به سمت بالا . يك تيم از بچه هاي مشهد شب قبل روي ديواره خوابيده بودن و كم كم داشتند به بالا مي رسيدند. مي دونستم اگه بيدقتي كنند باران سنگه كه بريزن روي سر ما توي قسمت گربه رو دوم بودم كه بارون سنگ شروع شد.
كلي خوشحال شدم جايي كه من بودم توي قسمت �رو ر�ته ديواره بود و سنگها از دو متري من رد مي شدن بدون اينكه هيچ خطري داشته باشند. همون موقع باز اون نقطه قرمز را ديدم كه داره منو نگاه مي كنه.
اون كه نمي دونست من جام خوبه
اون كه �قط ريزش را مي ديد و مي �هميدم دلش داره هزار جا مي ره
توي ذهنم مي گ�تم بابا من راحتم جام خوبه نترس آروم باش آروم
و بالاخره ريزش تموم شد و باز ادامه داديم. مجبور بودم صبر كنم تا بچه هاي پشت سرم به من برسند . بنابراين توق� هام خيلي طولاني شده بود ولي چاره نبود �قط مدام بهشون مي گ�تم بجنبين زود باشين. شب شد
ياد خودم در اولين صعودم از اين مسير ا�تاده بودم . يادش بخير . و الان چقدر راحت بودم.
وقتي ر�تيم توي قي� مي دونستم ديگه بابا ما رو نمي بينه داخل قي� جاييه كه قله كم كم پيدا مي شه و دلنواز ترين چشم انداز هاي ديواره توي سايه روشن خودشون رو نشون مي دن اين قسمت ديواره را خيلي دوست دارم ولي اينبار عجله داشتم زود تر ازش صعود كنم تا به بالا برسم به جايي كه باز ما رو ببينه و دلش كمي آروم بگيره.
سه طول طناب صعود كرديم داشتيم مي رسيدم به جايي كه مي خواستم كه يهو بچه ها از پايين داد زدن نرو بالا صبر كن ما هم برسيم . اونا تازه اول قسمت ركاب خور مسير بودن. چاره نبود . روي روتا تاقچه كوچك با مجيد ايستاديم و براي اينكه از �كر بابا بيرون بيام شروع كرديم به گپ زدن .
از كتاب �يلم تئاتر از همه چيز ولي اين دل بيقرار من �قط مي خواست بره بالا و داد بزنه ما رسيديم
دم دماي آ�تاب غروب بود . هر چند راهي تا بالا نبود ولي مي خواستم توي روشني به قله برسم. به مجيد مي گ�تم تقريبا بيشتر از مدتي كه صر� صعود كرديم منتظر بچه ها بوديم . اگه خودمون بوديم شش ساعته از مسير در مي اومديم ولي الان ساعت 6 غروبه هنوز اينجائيم .
ولي لذت همراهي به اين همه توق� مي ارزيد. سر و كله محمد كه پيدا شد و رسيد پيش ما به مجيد گ�تم تو طناب محمد را بگير و حميد رو حمايت كن . من و محمد اين دو طول را طناب ثابت مي كشيم شما با يومار بيائيد بالا .
آ�تاب �قط روي قله رو روشن كرده بود . انگار نوك قله برنگ قرمز در اومده بعد تغيير رنگ داد به طلايي و بعد شرابي .بازي رنگ آ�تاب دم آ�تاب غروب زيباترين بازي دنياست.
صعود كرديم . يك طول و طول بعد پامون كه رسيد اون سمت ديگه هوا تاريك شد . هوا هميشه بالاي كوه ها يهو تاريك مي شه.
عجله داشتم خودمو برسونم به قله . مي دونستم به خاطر تاريكي ديگه نمي تونه ما رو ببينه .
رووي قله چراغ قوه رو روشن كردم و تكون دادم
آهاي هي
آهاي هي
آهاي آدما ما رسيديم

و يهو اطرا� پناهگاه اون ه�تصد متر پايين تر چراغوني شد. نور هاي كوچكي را مي ديدم كه تكون مي خورن و صداهايي از تو دل تاريكي داد مي زدن
خسته نباشيد

دلم مي خواست بدونم كدوم نور اون نقطه قرمز منه همون نقطه اي كه دوستش دارم
كدوم نور اون چشمهاي مهربونه
ولي انگار همه نور ها تبديل به نقطه هاي قرمز مي شدن و همه صدا ها صداي اون بود
و همه چشم ها اون چشم
آروم شده بودم چون مي دونستم اون چشمها اون شب آروم گر�تن

□ نوشته شده در ساعت 9:52 AM توسط parsa

خروس بي‌محل:
Tuesday, January 08, 2002

� قصهً آه

آه، يک آهو بود.
ناتمام مرد.

ديگه اينجا نياين. چيزی پيدا نمی کنين.
□ نوشته شده در ساعت 10:02 AM توسط Khorros Bi_Mahal

از ا�كار پراكندة يك زن منسجم:
Tuesday, December 18, 2001


� اين اکبر آقای ما، يعنی آقامون حکايت جالبی داره، يعنی دو تا حکايت جالب.
حکايت کوچيکه اينه که اون روزهای اولی که داشتيم وبلاگمونو می‌نوشتيم، هر
وقت می‌خواستيم از اکبر آقامون اسمی ببريم می‌نوشتيم:
آقای، بعدش چند تا نقطه، يعنی اينجوری: « آقای ...»
بعد که ديدش، گ�ت:
ـ اين « آقای ...» خيلی رسمی و غريبانه است.
از اون به بعد هر وقت ميخواستم اسمی ازش ببرم می‌نوشتم «او»
اين «او» هم ج�تمون و قانع نکرد، تا شد «نامزد» که البته اين هم گويا نبود
می‌پرسيد چرا؟ چون نامزد مثل اين می‌مونه که بابات برات يک دوچرخه نو بخره ولی اجازه نداشته باشی سوارش بشی ولی اکبر آقا ما کلی دوچرخه سواری کردند پس واژه نامزد خود بخود بی‌معنيه تا اينکه يکی از دوستان وبلاگ نويس به «او» لقب «اکبر آقا» داد،
که تا اطلاع ثانوی با اين «اکبر آقا» می‌سازيم.
***************************************************************
و اما حکايت دوم:
داستان مستراح �رنگی (يا بخوام شيکتر بگم، توالت �رنگی):
اولاً ما بالاخره ن�هميديم اسم اين مکان ن�رين شده‌ی مظلوم چيه.
حکايت از اين قراره که، (اجازه بدين از زبون خود اکبر آقا نقل کنم)
تا قبل از اينکه بيائيم به اين ديار ک�ر (يعنی �رنگ) وصال است�اده از توالت �رنگی
نصيبم نشده بود. اين وصال است�اده از توالت �رنگی در همون روز اول دست داد،
برای ر�ع حاجت ر�تم توی توالت، ديدم برای است�اده هيچ چاره‌ای غير از نشستن
روی سنگ توالت �رنگی نيست. اين احساس که قسمتی از بدن لختم بايد با جائی
تماس بگيرد که صدها کس و ناکس (با �تح ک) قبلاً همان قسمتهای لخت بدنشان
با آنجا تماس گر�ته، کار را بسيار سخت ميکرد. به همين دليل منطقه نشيمنگاه
توالت را با کلی دستمال کاغذی توالت و مقدار متنابهی آب تميز کردم و سپس
با قشری از همان دستمال کاغذی منطقه را پوشش دادم و نشستم.
حالا نشين و کی بشين...
نخير، اين بدن و مغز صاحب مرده چنان طی يک عمر(از بدو تولد تا اون لحظه)،
طبق قانون «پاولو�» شرطی شده بود که اين �رم نشستن
(درست مثل اينکه روی صندلی نشستی) هيچ گونه احساس ر�ع حاجت
را به آدم نمی‌داد.
خلاصه، چاره‌ای نبود جز اينکه دو ک� پا را بر سطح نشيمنگاه توالت �رنگی
قرار بدم و برم بالای توالت �رنگی به صورت چمباتمه يا دو زانو
(درست عين نشستن روی مستراح‌های خودمون) بشينم، در عين حالی
که به خاطر سطح کم و نا همگون تماس پا با توالت، دو دست را به در و
ديوار گر�ته بودم برای ح�ظ تعادل.
بگذريم، کار به خير و خوشی به پايان رسيد و اين داستان شد حکايت هر روز ما.
تا اينکه يک روز که برای صر� قهوه‌ای به يک کا�ه تريا شيک و پيک ر�ته بودم، ر�ع
حاجت يخه (يقه) ما را گر�ت. با اعتماد به ن�س از تمرين های چند ماه گذشته در
است�اده از توالت �رنگی به روش اسلامی (ببخشيد، ايرانی) قدم به قتلگاه گذاشتم.
مسلمان نشنود کا�ر نبيند، چمباتمه زدن روی سنگ توالت �رنگی همان و سرنگونی
من و توالت �رنگی و سي�ون از بيخ کنده شده همان.
(در اين شرايط شلوار تا نوک پا پائين کشيده شده �راموش نشود).
خلاصه، ال�رار از محل وقوع جرم و هنوز که هنوزه دور و بر اون کا�ه تريا پيدام نشده.
ولی مگر اين موضوع درس عبرتی شد؟ خير قربان، تنها درس عبرت اين شد که ر�ع
حاجت تا آنجا که امکان دارد در خانه انجام شود که توالت �رنگی‌اش امتحان خودش را
برای تحمل انواع واقسام �شارها از جهات مختل� داده بود. ولی اگر به اجبار ر�ع
حاجت در جائی غير از خانه گريبانگير می‌شد، توسل به در و ديوار توالت غريبه
توسط دستها برای به حداقل رساندن �شار و وزن وارده به پاها و در نتيجه به توالت،
از وقوع �اجعه ديگری جلوگيری ميکرد.
تا اينکه پای مبارک در اسکی شکست.
- بيمارستان...
- گچ گر�تن پا تا نزديکی زانو...
- خم نشدن پا از زانو بيش از ۱۰- ۱۵ درجه.
نتيجه: نتوانستن عين بز بالای توالت �رنگی پريدن و چمباتمه زدن
و ر�ع حاجت نمودن.
اولين برخورد جدی کودک (ببخشيد نره خر پا شکسته) با توالت �رنگی.
نشستن اجباری بر سطح نشيمنگاه توالت �رنگی که با ۲ لايه دستمال کاغذی
پوشش داده شده بود (موزيک تراژدی در متن �راموش نشود)، اين احساس
را به من می‌داد که تمام غرور و هويت ايرانی - اسلامی من مورد تهاجم
�رهنگی غرب واقع شده است.
چاره‌ای نبود بايد تن به اين خ�ت خواری می‌دادم. ولی مگر اين مرديکه، ‌
«پاولو�» با اون قانون شرطيش دست از سرم برمی‌داشت.
چاره‌ای نبود، برای حصول نتيجه چشمها را بستم و خودم را در مستراح مهربان خانه پدری تصور کردم............
□ نوشته شده در ساعت 11:17 PM توسط neda khanom




........................................................................................

Home